حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

سلام خوش آمدید

بهترم

چهارشنبه, ۳ بهمن ۱۴۰۳، ۰۴:۵۷ ب.ظ

دیروز خیلی خیلی کلافه بودم ، هرچی هم سعی میکردم خودمو آروم کنم نمیشد . 

هی یادم به اتفاقات اون روز میفتاد و حالم بد میشد . توی ذهنم بارها با اعضای خانواده م از مامان بگییبر تا زنداداش دعوا میکردم و بعدش بدتر میشدم . 

آخرشم به خودم گفتم دختر تو نمیتونی با کسی درگیر بشی ، فقط حال خودتو بدتر می‌کنی ، فعلا آروم باش و صبر کن .. از خدا مدد بگیر و این افکار و از ذهنت دور کن .

ولی تا میخواستم به چیز دیگه ای فکر کنم ، بیکاری همسر و نگرانی شب عید هجوم میآورد توی سرم و ... 

آخرشم ناخواسته یه جاهایی به بهانه بازیگوشی و خرابکاری یا حرف گوش ندادن دخترک ، سر بچه داد کشیدم و دعواش کردم . 

شدید نبود ، ولی خب همونم نباید انجام میدادم ، قابل گذشت بود بهرحال .

دیگه دیدم نه انگار نمیشه .. از به جایی به بعد به دخترک گفتم سردرد دارم و زیاد حالم روبراه نیست و زیاد کاری به کارم نداشته باشه و سربه سرم نذاره تا بهتر بشم ( هم باید سرمشق می‌نوشتم براش ، هم خودش ماشاله آروم و قرار نداره و شیطونه ) 

گذشت و رسید به وقت خواب .. 

که خداروشکر خواب خوبی داشتم و صبح واقعا با حال بهتری بیدار شدم . 

ظهرم که دخترک رفت مدرسه واسه خودم فیلم نگاه کردم تا ذهنم بره سمت چیزای مورد علاقه م . 

همینطورم شد و انگیزه گرفتم برای کمک به شرایط روحیم .. 

الان به لطف خدا بهترم . 

تا ببینم بعد چی پیش میاد . 

فردا شب میریم واسه دعای کمیل برای مراسم مادر حاجی . 

یکی دو روز دیگه تولد خواهر هست و نمی‌دونم باز خونه مامان جمع میشیم یا نه . 

فقط از خدا می‌خوام این دو روز بخیر بگذره و مسئله ی جدیدی  بوجود نیاد . 

توکل بخدا 

 

  • ساره

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی