بهترم
دیروز خیلی خیلی کلافه بودم ، هرچی هم سعی میکردم خودمو آروم کنم نمیشد .
هی یادم به اتفاقات اون روز میفتاد و حالم بد میشد . توی ذهنم بارها با اعضای خانواده م از مامان بگییبر تا زنداداش دعوا میکردم و بعدش بدتر میشدم .
آخرشم به خودم گفتم دختر تو نمیتونی با کسی درگیر بشی ، فقط حال خودتو بدتر میکنی ، فعلا آروم باش و صبر کن .. از خدا مدد بگیر و این افکار و از ذهنت دور کن .
ولی تا میخواستم به چیز دیگه ای فکر کنم ، بیکاری همسر و نگرانی شب عید هجوم میآورد توی سرم و ...
آخرشم ناخواسته یه جاهایی به بهانه بازیگوشی و خرابکاری یا حرف گوش ندادن دخترک ، سر بچه داد کشیدم و دعواش کردم .
شدید نبود ، ولی خب همونم نباید انجام میدادم ، قابل گذشت بود بهرحال .
دیگه دیدم نه انگار نمیشه .. از به جایی به بعد به دخترک گفتم سردرد دارم و زیاد حالم روبراه نیست و زیاد کاری به کارم نداشته باشه و سربه سرم نذاره تا بهتر بشم ( هم باید سرمشق مینوشتم براش ، هم خودش ماشاله آروم و قرار نداره و شیطونه )
گذشت و رسید به وقت خواب ..
که خداروشکر خواب خوبی داشتم و صبح واقعا با حال بهتری بیدار شدم .
ظهرم که دخترک رفت مدرسه واسه خودم فیلم نگاه کردم تا ذهنم بره سمت چیزای مورد علاقه م .
همینطورم شد و انگیزه گرفتم برای کمک به شرایط روحیم ..
الان به لطف خدا بهترم .
تا ببینم بعد چی پیش میاد .
فردا شب میریم واسه دعای کمیل برای مراسم مادر حاجی .
یکی دو روز دیگه تولد خواهر هست و نمیدونم باز خونه مامان جمع میشیم یا نه .
فقط از خدا میخوام این دو روز بخیر بگذره و مسئله ی جدیدی بوجود نیاد .
توکل بخدا
- ۰۳/۱۱/۰۳