حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

سلام خوش آمدید

هرس ، کافه و ..

يكشنبه, ۲۱ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۵۴ ق.ظ

دیروز صاحبخونه اومد درخت توی حیاط رو هرس کرد ، اهل گل و گیاه نیستم زیاد و علاقه ای هم به نگهداری ازشون ندارم ، اما دلیل نمیشه بی تفاوت باشم نسبت به زندگی هر موجود زنده ای که توی خونه منه! 

این درخت معلوم نیست چند ساله که دست نخورده ( حداقل سه سالشو ما اینجا زندگی کردیم ) و شاخه های خشکش حسابی سنگینی می‌کرد روش. برا همین دلم طاقت نیاورد و یه روز که صاحب خونه رو دیدم بهش گفتم درخت هرس لازمه ، اونم گفت نمیخوام کسی بیاد و خودم میام سراغش . که خب دیروز بالاخره اومد و حسابی اصلاح  کرد  سر و روی درختمونو خخ 

اونقدر خلوت و ترو تمیز شده که انگار با خودش بوی عید آورده .. smiley

گفتم عید .. 

نمی‌دونم تا عید چی میشه و اوضاع چطور پیش میره.. فقط از خدا می‌خوام فرج و گشایشی کنه تا حال دلمون خوب بشه . 

 

--------------------------------------------

 

ـ خونه مامان اینا هم همچنان اوضاع خوب نیست و حتی بابای مهربونمم بی نصیب نمونده از رفتار ناآگاهانه ...

راستش دلم سوخت .. 

بابا تنها کسیه که هیچکس نمیتونه ادعا کنه که ازش بدی دیده !  نه اینکه مظلوم باشه نه ! اتفاقا همیشه هرجا دیده حقش ضایع شده و لازمه دفاع کنه ، دفاع کرده ولی نه به شیوه جنگ و دعوا ، از راه درست و معقولش . (همینو هم به ما یاد داده ، اصلا بخاطر آموزشهای بابا بود که وقتی دیدم زندگیمو هیچ جوره نمیتونم کنترل کنم ، راه مشاوره رو در پیش گرفتم . ) در کل آدمیه که شخصیت سازگاری با آدما داره و هروقتم چیزی اذیتش کنه راحت به زبونش میاره و میگه که دوست ندارم یا ناراحت شدم و .. ( خطاب به خودش میگه نه طرف مقابل ) و نهایتا هم اگه از رفتار کسی خوشش نیاد ، بی سر و صدا دور میشه ازش . 

و حالا بی اونکه بخواد داره بهش بی احترامی میشه که فقط ماها می‌دونیم چقدر ناراحت میشه sad 

آخه بابا خیلی اونو دوست داره... و خدایی زبانی و عملی از هیچ محبت و خدمتی دریغ نکرده تابحال .. 

فقط خداروشکر میکنم که مامان و بابا واسه زندگیشون برنامه دارن و همیشه سرشون گرم هست و تا جایی که میتونن درگیر جزئیات نمیشن . وگرنه خیلی بدتر میشد همه چی .. 

--------------------------------

 

- دیروز تولد دخترک بود ، دلش جشن میخواست ولی ما قصد نداشتیم بگیریم ، فوقش یه مهمونی ساده با خانواده همسر تو برنامه مون بود ( که  همونم خودمون با کیک بریم اونطرف و بیخیال دعوت و جشن بشیم ) . گذاشتیمش واسه پنجشنبه یا جمعه .. 

ولی درست همون موقع ، مادرشوهر درگیر آنفولانزای جدید شد و بدجوری افتاد .. 

اینطرفم آبجی و بچه هاش مریض شدن ، مامان و بابا خونه نبودن ، داداش هم که تکلیفش مشخص بود .

گفتیم خاله ها و دایی های همسر معمولا آخر هفته میرن خونه آقابزرگ ، ما هم با کیک بریم تو جمعشون . ( اکثرا بچه های همسن و سال دخترک دارن ) که از شانس ما اونا هم بیشترشون مریض شده بودن و کسی نرفته بود خونه آقابزرگ. 

هیچی دیگه خواستیم بیخیال شیم ، دخترک زد زیر گریه و شروع به روضه خوندن کرد خخ 

چاره ای نبود ، مجبور شدیم تن بدیم به خرج بیشتر و رفتیم دنبال خواهر همسر و دختر کوچولوش و بردیمشون کافه .. ( شوهر خواهرش سرکار بود ) 

خلاصه یکی دو ساعتی در حد چای و کیک و پذیرایی ساده نشستیم و بعدم پاشدیم و مهمونامونو برگردوندیم خونشون . که خب خداروشکر همینم عالی بود و به دخترک و دختر عمه ش خیلی خوش گذشت . 

آخه وقتی برنامه ها بهم خورد دخترک فکر کرد دیگه همه چی کنسل شده و دیگه فقط قراره بریم کافه دورهم باشیم . اما اونجا غافلگیر شد و ... .

از هر فرصتی هم که بدست میاورد استفاده میکرد و با نفس کوچولو توی محوطه نزدیک خودمون بازی می‌کرد . 

بعدشم که تو ماشین کلا آهنگ تولد بود و دست زدن و شادی کردنامون .

بهرحال هرجوری بود، امسالم گذشت .. 

امیدوارم سال دیگه همه چی بهتر و با برکت تر باشه برامون . 

 

 

-----------------------

 

- قبلا خیلی کم استوریا رو باز میکردم و نگاه میکردم بیشتر مواقع که اصلا هیچکدومو چک نمی‌کردم ، کامنت پستهای اینستاگرام رو هم زیاد نمیخوندم ؛ از وقتی بخاطر خواهرم مجبور شدم هرروز استوریها و پست ها و تبلیغاتشو چک و حمایت کنم ، ناخواسته درگیر پست و استوری دیگران هم شدم و بعد اون خودبخود پستهای اکسپلورر و کامنتاش اضافه شد . 

اما از یه جایی به بعد دیدم دارم حس منفی میگیرم ازشون . کلا انگار فضا شده فضای جنگ و دعوا .. اصلا شفاف سازی مسایل اعتقادی و سیاسی شده رسالت همه ! 

هرکیم ساز خودشو میزنه و گوششو برای اون یکی بسته ! 

ینی نشد یه روز حتی یه روز ببینم مردم با هم درگیر نیستن ! ملت مستقیم و غیرمستقیم دارن رسالتشونو انجام میدن ! 

یکی با استوری ، یکی با پست ، کامنتا هم که نگفتنش بهتره !! 

هیچی دیگه ، کشیدم کنار .. 

اونقدر خودم مشکل و گرفتاری دارم که ترجیح میدم بار اضافه روی روانم حمل نکنم ، بقیه هم خودشون میدونن ، اگه اینجوری احساس بهتری دارن ، انجام بدن ! 

به خواهرمم گفتم دیگه ازم نخواه مدام دنبالت کنم . اینجوری اذیت میشم . خودم هروقت تونستم چک میکنم و هروقتم لازم بود تبلیغ و حمایت شی ، انجامش میدم ولی هرروز دیگه نه ! 

اونم تا حدودی درک و قبول کرد . درک کرد چون روحیاتمو می‌شناسه و می‌دونه واقعا اذیت میشم . اما خب پذیرفتنش سخته براش چون دوست داره همچنان به روال قبل ادامه بدم . 

به هر صورت چاره ای نیست . حداقل تا شرایط زندگی خودم به ثبات نرسه نمیتونم جدال آدما مخصوصا اطرافیان و عزیزانمو ببینم . 

مثلاً یکی از اون روزا که اصلا استوری ( واتساپ ، اینستاگرام ) و پست چک نکردم و نمیکنم امروز و فرداست . 

سالروز پیروزی انقلاب و .. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • ساره

نظرات (۲)

  • ما و تربچه مون
  • سلام عزیزم 

    تولد دخمل گلت مبارک

    خدا حفظش کنه براتون انشالله 

    پاسخ:
    سلام مهربون ، سپاسگزارم عزیزم 🙏♥️

    + درخت هرس شده مبارک...

     

    ++ خدا پدرتون رو حفظ کنه...

     

    +++ تولد دخترتون مبارک‌‌‌...

     

    ++++ فضای مجازی خر است...

    پاسخ:
    ممنون از لطفتون 🙏 
    اوهوم واقعا یه وقتایی مضخرف و پر تنشه 😕

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی