حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

سلام خوش آمدید

سفید

يكشنبه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۳، ۰۵:۱۵ ب.ظ

این روزا کمترین معاشرت و گفتگو رو با همسر دارم .

در حد سلام و خداحافظ و شب بخیر و جملات ضروریه کوتاه و مختصر .

یکی از بزرگترین نقطه ضعف‌های همسر همین بوده همیشه . 

هیچی به اندازه بی محلی کردن اذیتش نمیکنه . 

ولی الان واقعا قصدم تنبیه و اذیت نیست . 

حرفم نمیاد در واقع . ( که بهتره هم نیاد چون چیزی جز بحث و دعوا برای ارائه ندارم ) 

همینکه دارم همه زورمو میزنم تا جلوی دخترک قوی باشم ، واسم کافیه ! 

اصلا چه حرفی دارم بزنم ؟ 

 کسی که خودشو به اون راه بزنه و نفهمه درد مهمترین فرد زندگیش چیه ، بدرد حرف و گفتگو نمیخوره ! 

داستان های هرروزشم که دنبال کار بودم و فرم پر کردم و فلان کردم و بهمان کردم واسم تکراری شده ! 

کم حافظه ست دیگه ! 

نمی‌فهمه کی و کجا چی سرهم کرده ! 

البته که به روش میارم و در حد یکی دوتا جمله کوتاه ، یادآوری میکنم حواسم هست دروغ میگه . . 

ولی خب بازم حرفی نمیاد که ادامه بدم . 

همینکه بفهمه احمق نیستم کافیه . که می‌فهمه هم ! 

و دوباره برای بدست آوردن دلم گاه‌گداری تلاشی می‌کنه و بعد مدتی برمیگرده سرجای اولش .

الانم از همون روزاست که داره تلاش می‌کنه ، یکی دو جایی هم پیدا کرده ، ولی زیاد جدی نگرفته . 

که خب مجبوره برای جلب نظر منم که شده ، بیشتر پیگیری کنه . دیگه نمی‌دونم تا آخرش میره یا نه . (فعلا هی میاد گزارش میده ) 

از شرکت هم همچنان خبری نیست . به جایی رسیدم که اگه بشه هم حالم خوب نمیشه . اونقدر درد کشیدم این چند ماه (و در واقع چند سال) که فکر نمیکنم با این چیزا سر ذوق بیام و شور زندگی در درونم جریان پیدا کنه . 

آره ... انگار تو این قسمت از امتحان خدا رسیدم به اون مرحله که ترجیح میدم کاغذ سفید بدم و برم ! 

دیگه قبولی و ردم با خودش .. 

من همه تلاشمو کردم ، بیشتر از این کاری از دستم برنمیاد .

 

 

 

 

پ.ن 

ـ اولین باره توی آینه میبینم چشمام گود رفته !!! 

نمی‌دونم بخاطر عینکه یا گریه های هرروز ! 

هرچیه دوستش ندارم ، ولی فعلا دل و دماغ پیگیری و درست کردنشو هم ندارم .

 

 

- خواهر همچنان پرشور و حرارت پیگیر کاریه که به من سپرده ! 

و من انگار که تکلیف شبم عقب افتاده و باید انجامش بدم ، در حالیکه توی فرمول های اولیه گیر کردم ! معذب و ناراحتم ! 

دیگه بهش گفتم خودشو جمع و جور و متمرکز کنه تا بتونم یادش بدم خودش انجام بده و دست از سر من برداره ! 

بلکه خودش بیفته تو کار و متوجه بشه به این راحتیا هم نیست و باید وقت بیشتری براش بذاره ، مدام تمرین کنه تا راه بیفته . نه اینکه هنوز این هندونه رو برنداشته بره سراغ یکی دیگه ! ( که بعید می‌دونم حوصله انجام دادنشو داشته باشه و احتمالا رهاش می‌کنه ) 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • ساره

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی