دلگیرم
همچنان دلگیرم از خواهر ، یه جور عمیقی دلم شکسته . نه کینه ست نه بغض ، یه غم بزرگ و عمیقِ که با هیچی التیام پیدا نمیکنه .
از اینکه چطور میشه یکی تا این حد تغییر کنه .
دل شکوندن از کی براش اینقدر راحت شده ؟!
ینی ممکنه آدم به جایی برسه که خودش و اهدافش مهمتر از عزیزانش بشه ؟
اگه بد بودم و بدی میکردم در حقش اینقدر دلم نمیسوخت .
اگه حسود بودم و حسادت میکردم .
اگه بخل داشتم و ... و ... .
مشاور گفت سعی کن بخاطر حال خوب خودتم که شده ، ازش عبور کتی ، تغییراتشو کامل بپذیری و هیچ جوره هیچ جوره بهانه دستش ندی .
حتی اگه لازم باشه معذرت خواهی کنی بابت هر رفتاری که ناراحتش کرده . که دست از سرت برداره .
که گفتم نمیتونم معذرت خواهی کنم ، چون قبلاً کردم و بعدشم عملا نشون دادم کاری به کارش ندارم . نمیتونم معذرت خواهی کنم چون شدیداً الان خودمو محق تر میبینم برای عذرخواهی اون از خودم .
گفتم من در دلم ، نیتم هیچ وقت چیزی جز خیر نخواستم . همیشه هم همراه و رفیقش بودم .
نمیتونم بپذیرم بخاطر یه حرف که همین الانم عمیقأ باور دارم اشتباه نکردم و درست گفتم ، باید اینقدر تاوان پس بدم ؟!
گفتم تغییر کرده که کرده !
گفتم بی رحم شده که شده .
گفتم داره از خدا دور میشه که شده .
من هیچی حالا ، بهرحال حرفی شنیده ازم کینه گرفته ، داره پاسخ میده !
ولی اون مهتاب بیچاره چی ؟!
چرا خواهرم اصرار داره ابروشو ببره ؟! فقط واسه اینکه دل خودش خنک بشه ؟!
که اگه بخوام جلوشو بگیرم ، جلوی بقیه بدترین توهینها رو بهم بکنه و تحقیرم کنه !
این آبرو بردن و فتنه بپا کردن و اصرار برای زمین زدن کسی که زندگیش ربطی به این آدم نداره اگه از خدا دور شدن نیست پس چیه ؟
اینکه اونقدر گارد داشته باشه و توی وضعیت حمله باشه که حتی نتونم بهش بگم خدا هیچی به دید انسانی ، آیا خودش دوست داره یکی باهاش همچین رفتاری کنه ، ینی چی ؟!
باشه من سراپا مدعی دینداری ، نافهم ، نادون .
ولی اون چی ؟
مگه نمیگه خدا از تو به من نزدیکتره ؟
مگه نمیگه از تو بیشتر میفهمم ؟
الان خودش قاضی ؟
بدنام کردن یه انسان ، اسمش چی میتونه باشه ؟
مشاور گفت کاملا حق با تو هست ، ولی به نظرت آیا کاری از دستت برمیاد ؟
گفتم نه . ولی نمیخوام تسلیم بشم .
گفت قرار نیست تسلیم شی ، قراره سبک و روشتو عوض کنی .
گفتم الان قول نمیدم چون خیلی حالم بده ، خیلی خیلی حالم بده .
حرفا ادامه داشت که الان توان شرحش نیست .
شاید نتونم هیچکدومو اجرا کنم فعلا ، اما همینکه باعث شد تخلیه بشم از اون حجم فشار و هیجان منفی برای من خیلی خوب بود .
هنوز ناراحتم ، هنوز خیلی خیلی ناراحتم .
فقط چون چند روزه خونه مادر همسرم هستیم مجبورم خودمو جمع کنم . ( خواهر همسر رفته مسافرت ) البته که چیزی از مادرشوهر پنهان نمیمونه و فهمیده (ببخشید ) من یه مرگیم هست ولی نه اون میپرسه نه من چیزی میگم .
- ۰۴/۰۱/۰۹