حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

سلام خوش آمدید

دلگیرم

جمعه, ۹ فروردين ۱۴۰۴، ۰۱:۳۳ ب.ظ

همچنان دلگیرم از خواهر ، یه جور عمیقی دلم شکسته . نه کینه ست نه بغض ، یه غم بزرگ و عمیقِ که با هیچی التیام پیدا نمیکنه . 

از اینکه چطور میشه یکی تا این حد تغییر کنه . 

دل شکوندن از کی براش اینقدر راحت شده ؟! 

ینی ممکنه آدم به جایی برسه که خودش و اهدافش مهمتر از عزیزانش بشه ؟ 

اگه بد بودم و بدی میکردم در حقش اینقدر دلم نمیسوخت ‌. 

اگه حسود بودم و حسادت میکردم . 

اگه بخل داشتم و ... و ... .

مشاور گفت سعی کن بخاطر حال خوب خودتم که شده ، ازش عبور کتی ، تغییراتشو کامل بپذیری و هیچ جوره هیچ جوره بهانه دستش ندی‌ .

حتی اگه لازم باشه معذرت خواهی کنی بابت هر رفتاری که ناراحتش کرده . که دست از سرت برداره . 

که گفتم نمیتونم معذرت خواهی کنم ، چون قبلاً کردم و بعدشم عملا نشون دادم کاری به کارش ندارم . نمیتونم معذرت خواهی کنم چون شدیداً الان خودمو محق تر میبینم برای عذرخواهی اون از خودم . 

گفتم من در دلم ، نیتم هیچ وقت چیزی جز خیر نخواستم . همیشه هم همراه و رفیقش بودم . 

نمیتونم بپذیرم بخاطر یه حرف که همین الانم عمیقأ باور دارم اشتباه نکردم و درست گفتم ، باید اینقدر تاوان پس بدم ؟! 

گفتم تغییر کرده که کرده !

گفتم بی رحم شده که شده .

گفتم داره از خدا دور میشه که شده .

من هیچی حالا ، بهرحال حرفی شنیده ازم کینه گرفته ، داره پاسخ میده !

ولی اون مهتاب بیچاره چی ؟! 

چرا خواهرم اصرار داره ابروشو ببره ؟! فقط واسه اینکه دل خودش خنک بشه ؟! 

که اگه بخوام جلوشو بگیرم ،  جلوی بقیه بدترین توهین‌ها رو بهم بکنه و تحقیرم کنه ! 

این آبرو بردن و فتنه بپا کردن و اصرار برای زمین زدن کسی که زندگیش ربطی به این آدم نداره اگه از خدا دور شدن نیست پس چیه ؟ 

اینکه اونقدر گارد داشته باشه و توی وضعیت حمله باشه که حتی نتونم بهش بگم خدا هیچی به دید انسانی ،  آیا خودش دوست داره یکی باهاش همچین رفتاری کنه ، ینی چی ؟! 

باشه من سراپا مدعی دینداری ، نافهم ، نادون . 

ولی اون چی ؟ 

مگه نمیگه خدا از تو به من نزدیکتره ؟ 

مگه نمیگه از تو بیشتر می‌فهمم ؟ 

الان خودش قاضی ؟ 

بدنام کردن یه انسان ، اسمش چی می‌تونه باشه ؟ 

مشاور گفت کاملا حق با تو هست ، ولی به نظرت آیا کاری از دستت برمیاد ؟

گفتم نه . ولی نمیخوام تسلیم بشم . 

گفت قرار نیست تسلیم شی ، قراره سبک و روشتو عوض کنی . 

گفتم الان قول نمیدم چون خیلی حالم بده ، خیلی خیلی حالم بده ‌.

حرفا ادامه داشت که الان توان شرحش نیست .

شاید نتونم هیچکدومو  اجرا کنم فعلا ، اما همینکه باعث شد تخلیه بشم از اون حجم فشار و هیجان منفی برای من خیلی خوب بود . 

هنوز ناراحتم ، هنوز خیلی خیلی ناراحتم . 

فقط چون چند روزه خونه مادر همسرم هستیم مجبورم خودمو جمع کنم . ( خواهر همسر رفته مسافرت )  البته که چیزی از مادرشوهر پنهان نمی‌مونه و فهمیده (ببخشید ) من یه مرگیم هست ‌ولی نه اون می‌پرسه نه من چیزی میگم . 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • ساره

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی