برگشتیم
الان تقریبا نیمه شبه و ما تازه از جشن تولد برگشتیم .
خداروشکر خیلی خوش گذشت و همه چی خوب بود . دخترک که حسابی با دوستاش مشغول بود .
بنده خدا زندایی هم خیلی تدارک دیده بود . و سنگ تموم گذاشت تو این مهمونی .
همه هم اومده بودن بجز خواهر همسر !!!!
نه خودش بود نه دختر کوچولوش ، فقط مادر همسر اومده بود .
گویا داماد خانواده و خانمش ، با دایی بزرگه همسر هم مشکل پیدا کردن ! ( اون داستان سوءتفاهم مربوط به دایی کوچیکه و خانمش بود )
بعد جالبه اصلا دایی و خانوادش نفهمیدن و نمیدونستن چی شده !!!؟؟؟
کاری به این داستان ندارم ولی به همسر میگم ببین حالا دامادتون چطور ربطش میده به ماجرای کارگاه کذایی و منو مقصر جلوه میده !
در حالیکه نمیدونه با همین قهر خانوادگی بدون هیچ حرف و تلاشی واسه رفع سوء تفاهم احتمالی ، دایی اینا رو هم مثل بقیه اژ خودش دلسرد میکنه و باعث دوری کردنشون میشه !
این مسئله هم اصلا دخلی به گذشته نداره و کاملا مربوط به زمان حال هست !
چون دایی اینا هم شوکه شدن و هم ناراحت !! که مگه چه اتفاقی افتاده و چیکار کردیم که بی دلیل دارن بی احترامی میکنن ؟!!!
( البته این چندمین باری هست که پر داماد خانواده گیر کرده به پر دایی ولی اینبار جدی شده انگار !!!! )
- ۰۴/۰۷/۲۶
من یه دختردایی دارم همین شکلی از همه فامیل ما برید. تو نوجوانی با خانواده مادری ش اینطوری دچار مساله بود. بزرگسالی پرش به پر ماها گیر کرد. هیچ جوری هم راه نداد دوباره رابطه ها برقرار بشه. من دیگه قیدش رو زدم با اینکه یه زمانی صمیمی ترین دوست من محسوب میشد.
الان داشتم فکر میکردم مثلا پدرمادرش یا خواهر برادرش با ماها اگر ارتباط داشته باشند شاید اونارو هم سرویس میکنه مثل خواهرشوهر شما:))
حالا ما البته کلا زیاد با خانواده دایی م در ارتباط نیستیم.