حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

سلام خوش آمدید

سوژه

يكشنبه, ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ۰۵:۴۴ ب.ظ

تازه از دندانپزشکی برگشتم .‌

بالاخره بعد از یکماه درد کشیدن ، اولین دندونمو کشیدم . راهی جز این نبود البته ..

۲۰ سال پیش عصب کشی شده بود و دیگه نمیشد کاریش کرد . 

از مطب که اومدم بیرون گوشیمو دستم گرفته بودم که اسنپ بگیرم . یهو یه پیرمرد همسن بابا ، دو قدم اونطرف ترم خورد زمین ! 

من و چند تا خانم دیگه که نزدیکش بودیم رفتیم سمتش که کمکش کنیم . 

بنده خدا لب و بینیش خونریزی کرده بود . 

الهی بمیرم نون سنگک گرفته بود و مشغول خوردن یه تیکه ازش بود که این اتفاق واسش افتاد . 

هم من و هم اون چندتا خانم اشکمون داشت در میومد.. ولی جلوی خودمونو گرفتیم . 

خودشم همش می‌گفت خوبم ، نگران نباشید و بلند شد از جاش . 

اما هرچی دستمال می‌گرفت جلوی صورتش خونش بند نیومد . 

دیگه فرستادمش روی نیمکت جلوی یه مغازه نشست و رفتم داخل از دو جوان مغازه دار کمک خواستم که آب و دستمال براش ببرن . 

اونا هم بنده های خدا اومدن کمکمون . 

حالا من با اون وضع لپ ورم کرده و حرف زدن نامفهوم و سرگیجه نمیدونستم چیکار کنم خودمم خخ

که خداروشکر پیرمرد کم کم بهتر شد و ازم خواست که برم .. اما قبل رفتن بهم گفت من به برادرزاده دارم شبیه شماست ، خیلی شکل همدیگه هستین . یه لحظه حس کردم اون پیشمه .. 

منم از اینکه حالش بهتر شده خوشحال شدم و گفتم چه فرقی می‌کنه تازه من میخواستم بگم شما هم مثل پدر من هستید و وظیفم بوده کمکتون کنم . 

بنده خدا تشکر کرد ازم و منم سپردمش به اون دوتا جوان و برگشتم . 

ولی خدایی به زور جلوی اشکمو گرفتم .

واقعا خدا خودش مراقب همه افراد مسن باشه . 

بگذریم .. 

از صبح یکم دلم گرفته بود .. اتفاقات این چند روز یکم روحیمو خراب کرده بود . بعد چون نزدیکای سالگرد خاله هست ، توی گروه فامیلی همه دارن ازش یاد میکنن و فیلم و عکس میفرستن. همین باعث شده بیشتر قلبم مچاله شه .. 

من بعد خاله ، پدرشوهر ، عمو و عمه و همینطور فامیلی عزیز که عمو ( اسماعیل ) صداش میکردم رو هم از دست دادم . به اضافه آقابزرگ و همین چند روز پیش هم زنعموی مامان که رفیق و مونس روزهای سختمون بود . 

همه هم برام خیلی عزیز بودن ( حتی با وجود دلخوری از پدرشوهر ) 

ولی خب .. 

خاله چیز دیگه ای بود .. 

دیگه خودتون میدونید چقدر شخصیت ویژه ای داشت .. .جوری که هنوزم بعد رفتنش خیرش به بقیه میرسه .. 

طبیعیه که هنوز داغدارش باشیم . 

چهار سال پیش همین روزا بود که تاریخ عملش اوکی شده بود و ۲۸ مهر آخرین روزی بود که دیدمش .. 

(وقتی نزدیک میشم به این روزا و تاریخا ، قلبم تو سینه م میخواد بیرون بزنه .. )

آخرین بغلشو هییییییبچ وقت فراموش نمیکنم .. 

دم در قبل خداحافظی.. 

هردو میدونستیم چرا همو بغل میکنیم . 

با این تفاوت که  من میترسیدم آخرین خداحافظیمون باشه  

ولی اون میدونست که آخرین خداحافظیه .

صبح هم وقتی گروه فامیلی رو دیدم تمام این خاطرات زنده شد واسم . 

دلم گرفت .. 

واسه همین یه استوری گذاشتم ..

استوریم یه کلیپ بود در مورد اینکه سعی کنیم با هم مهربون باشیم ،  دل نشکنیم و مراقب حرفامون باشیم که مبادا دیگران رو باهاش آزار بدیم . 

نیتم هم یادآوری مهربونی های خاله بود .. 

اما ... 

عجیب اینکه بازخوردهاش برعکس شد و خنده آورد روی لبام ! 

قربون خاله برم از بس همیشه میخندید و باعث حال خوبمون بود ، اینجا هم به دادم رسید . 

هرکسی یه واکنشی نشون داده بود آخه .. 

چون من معمولا نصیحت و این حرفا نمی‌ذارم ، طعنه و کنایه نمی‌زنم ،  جملات فلسفی هم نمی‌ذارم و خوشمم نمیاد از این ژستا خخ

(البته از خوبی و خوبی کردن و مهربونی میگم . ولی برای تشکر از آدمای خوبه  و بار پند و اندرز نداره ) 

برا همین واسه همه سوال شده بود چرا همچین چیزی گذاشتم و هی ازم می‌پرسیدن مگه چی شده خخ 

فاطمه، خاله همسر که رسماً پرسیده بود نکنه مریم چیزی بهت گفته laughlaugh

بعد جالب اینجا بود که خواهر همسر لایکش کرده بود و ریپلای زده بود که ایول و این حرفا surprise

هیچی دیگه ناخواسته سوژه درست کرده بودم و همین باعث حال خوب خودمم شد smiley

 

 

 

 

 

  • ساره

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی