مامانبزرگ
دوشنبه, ۲ دی ۱۴۰۴، ۰۲:۴۶ ب.ظ
میون هیاهو و شلوغی و سروصدای مهمونا ، مادربزرگ صدام میزنه و اشاره میکنه که برم پیشش ... تعجب میکنم و از خودم میپرسم ینی چی شده و چیکارم داره که وسط شلوغی صدام کرده !؟
نزدیکش که میشم میگه بیا نزدیک تر، صورتشو میاره نزدیک گوشم و میگه آفرین دخترم ، آفرین به خودت و دخترت . میگم چرا !؟ میگه تو این جمع که هرکی دوست داره آزاد باشه و خودش باشه ، تو و دخترت این پوشش رو انتخاب کردید ! لذت میبرم که هم پوشیده اید و هم لباس رنگی قشنگ تنتون کردین . بهتون افتخار میکنم دخترم ![]()
میبوسمش و میگم دوستت دارم مامانبزرگ قشنگم ...
بعد با خنده میگم ولی من الان میخوام یه کاری کنم سروصدا و شلوغ کاریا بیشتر بشه ها !!
میگه بکن عزیزم ، شادی کنید ، بخندید .. این جمع برا همینه ، منم دست میزنم براتون ننه ![]()
پ.ن
من به جمع های خانوادگیمون جدیدا میگم لبنان !!
- ۰۴/۱۰/۰۲