ـ خیلی دلم میخواست پیاز سوخاری امتحان کنم .
خریدم ، یکیشو که خوردم ، دیگه دلم نخواست هیچ وقت دیگه امتحان کنم
ـــــــــــــــــــــــــــــ
ـ خواهر عادت داشت هرروز بهم زنگ بزنه و کلی با هم حرف بزنیم . اما از اون روز به بعد دیگه نه اون تماس گرفت نه من !
فقط در صورت ضرورت و کار مهم زنگ میزدیم ، حرفامونو میزدیم و تمام .
قهر ظاهری نبودیم ، حرفم که میزدیم همه چی عادی بود . ولی خب مثل قبل از همه چی نمیگفتیم و گرم نبودیم .
یه دفعه هم که اتفاقی فهمید رفتم پیش مشاور ، منتظر بود بگم که مشاور دلخوری منو تایید نکرده و این حرفا ( از حرف و اشاره هاش مشخص بود که میخواد در مورد اون ماجرا نظر مشاور بدونه ) که نگفتم . اصلا راجع به اون موضوع حرف نزدم ، چون میدونستم با دیدگاهی که داره ، هیچ وقت قبول نمیکنه . ولی یه جور دیگه بازش کردم و گفتم آقای شین بهم حق داده که زودرنج و دل نازک بشم و گفته داری با بحران بزرگی توی زندگیت دست و پنجه نرم میکنی و دیگه خودت یه فشار روحی دیگه اضافه نکن بهش مثل سرگرم کردن خودت به کاری که علاقه نداری !
خواهر دیگه هیچی نگفت .
گذشت تا امروز ..
بعد مدتها خودش تماس گرفت .. یکم بیشتر حرف زدیم با هم ولی خب بازم تقریبا سرد بودیم و صرف گزارش دادن کارامون حرف زدیم و تمام .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ چندبار دیگه تلفنی با شوهر فاطمه حرف زدم خودم . یکیش بخاطر کار جدیدی بود که بهمون پیشنهاد شده بود .
بنده خدا دیگه خودشم نمیدونه باید چیکار کرد . چون اونا بهش جواب درست و حسابی نمیدن .
من و همسر هم تصمیم گرفتیم دیگه کمتر پیگیر شویم و دنبال کار باشیم .
که خب با توجه به شناختی که از همسر دارم ، بازم شل میشه و سفت و سخت دنبالش نمیره ، مثل تمام روزای گذشته . و من مجبورم به توصیه مشاور محکم پشتشو بگیرم و ندارم ول کنه . هیییییییییییییی
شدیداً ... شدیداً .... شدیداً نگران شب عیدم
اونقدر حجم اضطراب و استرسم بالاست که هربار بهش فکر میکنم ، تپش قلب میگیرم ، تمام بدنم منقبض میشه و جوری حالم بد میشه که حس میکنم الانه که سکته کنم ! . واسه همین سعی میکنم حواس خودمو پرت کنم که کمتر بهش فکر کنم .
دخترک مادر سالم میخواد و من باید همه سعیمو کنم بخاطرش سرپا بمونم .
- ۰ نظر
- ۱۱ دی ۰۳ ، ۱۵:۱۰