- ۰۸ اسفند ۰۳ ، ۱۴:۰۰
خب ... گویا کار سخت و سنگینه !
اونقدر به همسر فشار اومده بوده که خود صاحب کار یکساعت زودتر مرخصش کرده بود دیروز !
فعلا همسر میخواد چند روز دیگه هم بره ببینه میتونه یا نه .
توکل بخدا
امروز همسر رفت سرکار جدید .
علاوه بر اون دوتا کاری که گفتم دو تای دیگه هم پیدا شد که البته هیچ کدوم شرایط ایده آلی ندارن و همه حداقل حقوق با شرایط تقریبا سخت کارگری هستن.
همسر که دلش رضا به هیچکدوم نبود ، ولی من کوتاه نیومدم و وادارش کردم یکیشون انتخاب کنه ( بماند که چی شد و چی کشیدم ) . اونم بالاخره قرار شد یکیشو با پیشنهاد صاحب کار فعلا یک هفته ای آزمایشی کار کنه تا ببینن میتونه یا نه . و اگه نتونست و نشد ، بره سرکار مورد دومی دیگه .
سومی و چهارمی هم تقریبا کنسل کردیم . آشنای خودم معرفی کرده بود که خب ترجیح میدم اصلا ورود نکنیم .
خلاصه به این ترتیب امروز روز اول کار آزمایشی همسر هست .
اینکه چطور پیش بره الله اعلم .
صبح وقتی به خودم اومدم دیدم زیرلب دارم دعا میکنم همسر دووم بیاره و همینجا بمونه دیگه ! راستش به خودم خندیدم .. گفتم ای ساره بیچاره که بازم دست به دعا شدی خخ
میدونید .. آخه این شرکت هم تازه راه افتاده و نمیدونم چه آینده ای در پیش داره . بهرحال توکل به خدا ، ما حرکتمونو کردیم . برکتش با خودش دیگه .
شدیداً نگران بابا هستم ، شدیداً ..
امروز دیگه به زبان آورد که چقدر حالش بده !
بابای مهربونم گفت از ناراحتی دارم سکته میکنم !
بمیرم براش ..
فکر میکردم فقط خودم دورمو خلوت کردم و زیاد با دوستان دوران جوانی در ارتباط نیستم ! نگو همون دوستانی که نصف و نیمه باخبرم ازشون ، بدتر از منن و اونا با هیچکس دیگه در ارتباط نیستن ! ینی هیچکسا !!!!!
بعد من حداقل یه چت و گفتگوی کوتاه دارم ، یا اگه عزیزی از دست بدن که میشناختم ، حتما مراسمشون شرکت میکنم یا پیامی چیزی میدم ! ولی بقیه همونو هم انجام نمیدن ! اصلا انگار دفترش بسته شده برا همیشه !
هیچ دلیل خاصی هم نداره. نه قهری ، نه حرفی نه چیزی ! انگار که قهر و آشتی هم زمان خاص خودشو داره و مربوط به همون اوایل دوران بچگی تا جوانیه!
از یه سنی به بعد آدما خودبخود بخاطر شرایط زندگی و هدفهای مهمتر و دغدغه های بیشتر و .. و ... نوع روابطشون با اطرافیان تغییر میکنه .
خلاصه امروز فهمیدم من فقط از نظر خانواده خودم نرمال نیستم چون منزوی شدم ! ، در حالیکه کاملا رفتارم عادی بوده و چیز غیر طبیعی وجود نداره!
در واقع این خانواده من هستن که با بقیه فرق دارن چون هنوز همه چیشون سرجاشه ! و حتی روابط اجتماعیشون بیشتر هم شده ! برا همینه که منو نمیفهمن و تازه ناراحتم هستن !
چه خوب که تراپیستم درکم میکنه همیشه و میگه آرامش خودت مهمتره ، وگرنه همیشه این عذاب وجدانو با خودم حمل میکردم که چقدر بده من دیگه زیاد اجتماعی نیستم !
امروز تشییع داداش صمیمی ترین دوست دوران دانشگاهم بود ، دوستی که سالهاست از ایران رفته و تمام گفتگو و تماس ما محدود شده به پیامهای کوتاه گاهگاهی و نهایتا تبریک تولد همدیگه !
و حالا من بعد از چندین سال تو همچین شرایطی به دیدنش رفتم و توی مراسم شرکت کردم .
ولی دیگه هیچکدوم از همون اکیپ خیلی خیلی صمیمی و خواهرانه نیومدن. حتی پیام تسلیت هم نفرستادن .. به همین راحتی !
این دوستمم گلایه نکرد .. خیلی عادی برخورد کرد و همه چیز نرمال بود .. البته بجز بی تابی های خیلی خیلی زیادش واسه برادرش ... واسه تمام سالهای دوری و ...
آره .. دنیا همینقدر عجیب و غیرقابل پیش بینیه . با آدمهایی که خواسته ناخواسته با این چرخ گردون زندگی میچرخن ، شاد میشن ، غمگین میشن ، ضعیف میشن ، قوی میشن و حتی تغییر میکنن !