حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

سلام خوش آمدید

۱۶ مطلب در اسفند ۱۴۰۳ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۸ اسفند ۰۳ ، ۱۴:۰۰
  • ساره

خب ... گویا کار سخت و سنگینه ! 

اونقدر به همسر فشار اومده بوده که خود صاحب کار یکساعت زودتر مرخصش کرده بود دیروز ! 

فعلا همسر میخواد چند روز دیگه هم بره ببینه می‌تونه یا نه . 

توکل بخدا 

  • ۲ نظر
  • ۰۵ اسفند ۰۳ ، ۱۰:۱۴
  • ساره

امروز همسر رفت سرکار جدید . 

علاوه بر اون دوتا کاری که گفتم دو تای دیگه هم پیدا شد که البته هیچ کدوم شرایط ایده آلی ندارن و همه حداقل حقوق با شرایط تقریبا سخت کارگری هستن. 

همسر که دلش رضا به هیچکدوم نبود ، ولی من کوتاه نیومدم و وادارش کردم یکیشون انتخاب کنه ( بماند که چی شد و چی کشیدم ) . اونم بالاخره قرار شد یکیشو با پیشنهاد صاحب کار فعلا  یک هفته ای آزمایشی کار کنه تا ببینن می‌تونه یا نه . و اگه نتونست و نشد ، بره سرکار مورد دومی دیگه . 

سومی و چهارمی هم تقریبا کنسل کردیم . آشنای خودم معرفی کرده بود که خب ترجیح میدم اصلا ورود نکنیم . 

خلاصه به این ترتیب امروز روز اول کار آزمایشی همسر هست . 

اینکه چطور پیش بره الله اعلم . 

صبح وقتی به خودم اومدم دیدم زیرلب دارم دعا میکنم همسر دووم بیاره و همینجا بمونه دیگه !  راستش به خودم خندیدم .. گفتم ای ساره بیچاره که بازم دست به دعا شدی خخ 

میدونید .. آخه این شرکت هم تازه راه افتاده و نمی‌دونم چه آینده ای در پیش داره . بهرحال توکل به خدا ، ما حرکتمونو کردیم . برکتش با خودش دیگه .

 

 

  • ۰ نظر
  • ۰۴ اسفند ۰۳ ، ۱۰:۳۳
  • ساره

شدیداً نگران بابا هستم ، شدیداً .. 

امروز دیگه به زبان آورد که چقدر حالش بده ! 

بابای مهربونم گفت از ناراحتی دارم سکته میکنم ! 

بمیرم براش ..

  • ۰ نظر
  • ۰۳ اسفند ۰۳ ، ۲۲:۵۶
  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۳ اسفند ۰۳ ، ۱۳:۳۶
  • ساره

فکر میکردم فقط خودم دورمو خلوت کردم و زیاد با دوستان دوران جوانی در ارتباط نیستم ! نگو همون دوستانی که نصف و نیمه باخبرم ازشون ،  بدتر از منن و اونا  با هیچکس دیگه در ارتباط نیستن ! ینی هیچکسا !!!!! 

بعد من حداقل یه چت و گفتگوی کوتاه دارم ، یا اگه عزیزی از دست بدن که میشناختم ، حتما مراسمشون شرکت میکنم یا پیامی چیزی میدم !  ولی بقیه همونو هم انجام نمیدن ! اصلا انگار دفترش بسته شده برا همیشه ! 

هیچ دلیل خاصی هم نداره.  نه قهری ، نه حرفی نه چیزی ! انگار که قهر و آشتی هم زمان خاص خودشو داره و مربوط به همون اوایل دوران بچگی تا جوانیه! 

از یه سنی به بعد آدما خودبخود بخاطر شرایط زندگی و هدف‌های مهمتر و دغدغه های بیشتر و .. و ...  نوع روابطشون با اطرافیان تغییر میکنه . 

خلاصه امروز فهمیدم من فقط از نظر خانواده خودم نرمال نیستم چون منزوی شدم ! ،  در حالیکه کاملا رفتارم عادی بوده و چیز غیر طبیعی وجود نداره!

در واقع این خانواده من هستن که با بقیه فرق دارن چون هنوز همه چیشون سرجاشه !  و حتی روابط اجتماعیشون بیشتر هم شده !  برا همینه که منو نمی‌فهمن و تازه ناراحتم هستن ! 

چه خوب که تراپیستم درکم می‌کنه همیشه و میگه آرامش خودت مهمتره ، وگرنه همیشه این عذاب وجدانو با خودم حمل میکردم که چقدر بده من دیگه زیاد اجتماعی نیستم ! 

امروز تشییع داداش صمیمی ترین دوست دوران دانشگاهم بود ، دوستی که سالهاست از ایران رفته و تمام گفتگو و تماس ما محدود شده به پیامهای کوتاه گاهگاهی و نهایتا تبریک تولد همدیگه ! 

و حالا من بعد از چندین سال تو همچین شرایطی به دیدنش رفتم و توی مراسم شرکت کردم . 

ولی دیگه هیچکدوم از همون اکیپ خیلی خیلی صمیمی و خواهرانه نیومدن. حتی پیام تسلیت هم نفرستادن .. به همین راحتی ! 

این دوستمم گلایه نکرد .. خیلی عادی برخورد کرد و همه چیز نرمال بود .. البته بجز بی تابی های خیلی خیلی زیادش واسه برادرش ... واسه تمام سالهای دوری و ... 

آره .. دنیا همینقدر عجیب و غیرقابل پیش بینیه . با آدمهایی که خواسته ناخواسته با این چرخ گردون زندگی میچرخن ، شاد میشن ، غمگین میشن ، ضعیف میشن ، قوی میشن و حتی تغییر میکنن ! 

 

 

 

 

  • ۱ نظر
  • ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۱۶:۰۹
  • ساره