حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

سلام خوش آمدید

۲۶ مطلب در مرداد ۱۴۰۳ ثبت شده است

بالاخره برگشتم خونه smiley

خودم و دخترک البته .. همسر موند تا بقیه کارا رو انجام بده .

و اینکه بازم باید جمع کنم برم ! 

اینبار خونه بابا .. 

ینی همین چند ساعتی که خونه هستم،  دارم واسه خودم جشن میگیرم .

چقدر استقلال خوبه .. چقدر لذت بخشه heart

  • ۰ نظر
  • ۲۸ مرداد ۰۳ ، ۱۸:۰۰
  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶ مرداد ۰۳ ، ۱۶:۵۹
  • ساره

دیشب که اومدیم با مادر و خواهر همسر حرف زدیم ، زمان زیادی طول کشید حرفامون تا به نتیجه رسیدیم چطوری بگیم و چی بگیم . 

ولی وقتی داماد خانواده اومد، اونقدر خسته و داغون بود که روی مبل خوابش رفت . ما هم چیزی نگفتیم . 

امروزم که مشغول تعمیرکاری هستن . دیگه اینکه کی گفته بشه خدا می‌دونه .. 

  • ۰ نظر
  • ۲۵ مرداد ۰۳ ، ۱۶:۵۳
  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ مرداد ۰۳ ، ۱۶:۵۵
  • ساره

مامان فردا داره میره کربلا .. 

منم که باید برم اونور آخر هفته .. بابا تنها میشه .. البته داداشم اینا هستن  ( طبقه بالا می‌شینن ) ، ولی خب چون مشغله های خودشونو دارن ، نمیتونن زیاد برن پیشش دیگه .. 

بهرحال چاره ای نیست ، خودش پذیرفته قراره چند روزی تنها باشه .. 

بنده خدا نگران وضعیت منم هست .. هم برا کار همسر ، هم برا واحدمون  ، میگه حتما آخر هفته برو کمکشون و به فکر من نباش .. 

 

 

 

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مرداد ۰۳ ، ۲۰:۰۴
  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۳ مرداد ۰۳ ، ۱۸:۱۳
  • ساره

برنامه روزانه بهم خورد و بقیه کار افتاد واسه آخر هفته .. عصر که برگشتم در حد یکی دوساعت تمیزکاری انجام دادیم و دیگه تعطیل کردیم . 

بعد شامم خداحافظی کردیم و اومدیم خونه مرخصی خخ 

 

  • ۰ نظر
  • ۲۲ مرداد ۰۳ ، ۰۰:۱۱
  • ساره

نیروهای کمکی رفتن و همسر اینا تنها شدن ، اونقدر حجم کار بالا بود که من و خواهر همسر هم دست به کار شدیم . 

شبا تا نیمه شب بیداریم و صبحا زود بیدار میشیم . 

این وسط کلاسای دخترک هم هست که مجبورم خودم مسئولیتشو قبول کنم . راهم دوره و وقت زیادی صرف رفت و آمد میشه ، واسه همین تنها فرصت استراحتمم از دست میره ، مثل امروز .. 

ینی در حال حاضر خسته ترینم و موندم چطوری باید تا آخر شب کار سالن و آشپزخونه رو به سرانجام برسونیم. !! 

گفتم یکم پناه بیارم خونه پدری و دمی استراحت کنم و بعد راهی بشم اونطرف که نشد .. اومدما ولی مامان نیست ، بابا هم بیرون دستش بنده و خونه ساکت و خالیه .. 

مادرشوهر هم زنگ زده که اگه میتونی زودتر بیا و بریم سراغ بقیه کارا ! 

در طول همه این سالها این سومین باریه که مادرشوهر بصورت مستقیم ازم کمک خواسته ! و این ینی واقعا مستأصل شده ..

پس چاره ای نیست و باید برم .. 

خدا کنه این سربالایی هم بگذره که جونی نمونده واسم !

 

  • ۱ نظر
  • ۲۱ مرداد ۰۳ ، ۱۸:۳۰
  • ساره

ینی واقعا این بچه رو مادرشوهرم داره بزرگ می‌کنه .. surprise

 

  • ۰ نظر
  • ۲۰ مرداد ۰۳ ، ۱۲:۱۰
  • ساره

ینی اگه همت شوهر خواهرهمسر نباشه ، این خونه درست نمیشه ! 

بس که کار زیاد و سخته ! 

امروزم دوتا کارگر اضافه شده به جمعشون که تا شب حداقل یه بخشیشو تموم کنن.

ما هم از دیروز موندیم خونه مادرشوهر ، خودم ترجیح میدم برم چون واقعا دیگه ما توی دست و پاییم وسط این همه کار ، ولی همسر موافق نیست . مادرش اینا هم نمیذارن. حالا بازم تلاشمو میکنم ببینم چی میشه 

  • ۰ نظر
  • ۱۹ مرداد ۰۳ ، ۱۱:۴۲
  • ساره