- ۳۰ آذر ۰۴ ، ۲۰:۰۰
از چهل سالگی به بالا خیلی چیزا یه جور خاص و عجیبی میشه .. !
هرچقدر هم که شور و هیجان در درونت باشه ، خودبخود تجربه های تلخ و شیرین ، شکستها و پیروزی ها ، تو رو از خامی جوانی جوری در میاره و نگاهت به زندگی رو طوری تغییر میده که هییییچ ردی از روحیات ناب و کم تجربه جوانی برات نمیذاره !!
یه جور پختگی ، به جور پوست اندازی که تا باحال اینقدر عمیق تجربه ش نکردی !
شاید هنوز همون آدم سابق باشی با تمام خلقیات سابق ... ولی قطعا درونت و تفکراتت به سطحی و گذراییِ اون روزا نخواهد بود !
همیشه این تویی که انتخاب میکنی چطوری زندگی کنی توی زندگی و زیاد ربطی به سن و سال نداره ، اما اینکه انتخاب کتی چهل به بعد رو چطوری طی کنی ، یه جور عجیبی تعیین کننده هست برای بقیه زندگیت !!
تجربیاتی هم که از این به بعد بدست میاری ، اصلا شبیه دوران کودکی و جوانی نیست ... !
به نوعی عمیق تر و ملموس تر هست ... مثل تولد نوزاد در خانواده ، ازدواج با مرگ عزیزان و اطرافیان ..
شاید وقتی بچه باشی یا هنوز جوان ، بعد از طی یه دوره هیجان زودگذر ، عبور کنی از این مسائل ..
ولی بعد از چهل سالگی ، همین اتفاقات یه جور دیگه به زندگیت معنا میده !
مثلاً اون کسی که ازدواج میکنه ، یه فرد عادی نیست دیگه برای تو ... کسی بوده که تو تولدشو دیدی ، بزرگ شدنشو دیدی و بعد از اینم همسر و بچه هاشو میبینی !!! که این ینی خودِ خود شیرینی ![]()
یا اونی که از دنیا میره ، دیگه برات فقط به فرد آشنا نیست .. ! کسی بوده که سالها خاطرات مشترک باهاش داشتی .. ربطی هم به نسبت فامیلی نداره! ممکنه اصلا یه غریبه دور بوده باشه .. اما تو توی یه دوره مشترک هم مسیر شدی توی جاده زندگی با اون !
و با رفتنش ممکنه خودبخود تا مدتها خاطراتش توی ذهنت مجسم بشن و غمش بشینه روی دلت !
و شاید مثل منی بشی که بعد از رفتن هر پدر و مادر یا عزیزِ کسی ، استرس تا مدتی به جونت بیفته که وااااای ممکنه برا منم اتفاق بیفته و به خودت بگی :« به قول فلانی ، توی سن ما نمیشه از این چیزا قرار کرد !!! »
آره چهل سالگی به بعد عجیبه .. عجیب ..
از وقتی همسر کارش گره خورده به مدارس ، زمان خلوت کمتری پیدا میکنم برای نوشتن . با اینکه پیش نویس زیاد دارم ولی بخاطر همین کم بودن زمان ، اکثرشون نیمه تمام باقی میمونن و بعد از مدتی هم چون حرفها بیات شده ، انگیزه تموم کردنشونو از دست میدم .
اوقات فراغت همسر هم گره بخوره به مریضی دخترک یا مجازی شدن مدارس و خونه نشینی دیگه اصلا تایم خالی درستی پیدا نمیکنم برای خودم .
اینجوری میشه که حرفها تو دلم میمونه ..
مثل امروز که هرچی سعی میکنم سروسامون بدم پستهام و به ترتیب اولویت بنویسم ، بازم نمیشه ! ![]()
انشالله سعی میکنم خودمو با شرایط جدید وفق بدم تا بتونم بنویسم .. چون نوشتن و پیاده کردن افکارم جزئی از زندگی منه و اگه نباشه خیلی احساس خلاء میکنم .
ممنون که کنارم هستین
همیشه تمام سعی ام این بوده که به کسی آزار نرسونم و سرم به زندگی خودم گرم باشه .
کمک کردن ، مهربونی و محبت رو هم در حد توانم انجام میدم . گاهی وظیفه ست و راه فراری نیست ، گاهی هم کاملا قلبی و دلی .
اون بخش وظیفه و اجبار ، شاید اذیتم کنه ولی بخش دیگه ش اونقدر حالمو خوب میکنه که حاضرم تمام خستگیهاشو به جون بخرم .
من شاید آدم خوبی نباشم . شاید نتونم اونطور که باید مهربون باشم .
ولی عمیقأ محبت و مهربونی رو دوست دارم. اونقدر که آرزوی بزرگمه که تا زنده ام تو همین مسیر به کمال برسم .
گرچه میدونم نمیشه و بخاطر نقص و عیبهام ممکنه محقق نشه . ولی نمیخوام همون رویای داشتنشو هم از دست بدم . چون فکر کردن بهش حالمو خوب میکنه .
آرامش داشتن و مهربونی و محبت ، بهترین ایده آل من تو زندگیه .
و برای داشتن همه اینا مدیون لطف و فضل و کرم خدا هستم .
خدایی که با واسطه های نورانیش تمام زندگیمو زیر و رو کرد و عشق واقعی رو در وجودم کاشت .
در تمام طول وب نویسیم اینو نگفتم که چطور زندگی من به قبل و بعد ثبت محبت خدا و واسطه های نورانیش در دلم تقسیم شد .
چون هربار خواستم بنویسم نشد ، نتونستم ..
نزدیکانم تغییرات رفتاری. اعتقادی منو از ۲۰ سالگی متوجه شدن و خیلی خوب میتونن شهادت بدن چطور این ساره از این رو به اون رو شد !
ولی حتی همونا هم کامل نمیدونن چی شد و چطور شد . کلیت رو همه دیدن که درست هم دیدن . ولی جزییات رو ....
چون نگفتم ، نتونستم بگم .
الانم بزرگترین ترسم دور شدن از راهیه که خودم انتخاب کردم .
بزرگترین ترسم شعار زدگی خودمه و تفاوت در ظاهر و باطن .
برای همین زیاد اعتقاداتم ، ارادتم و عشقمو توی دنیای بیرون بروز نمیدم .. استوری و پست زیاد نمیذارم و در دل خودم نگه میدارم .
ولی مناسبتهای مهم رو نه ! نمیتونم نذارم !
قلبم و روحم گرفتاره ...
در حد اسم و رسم و مناسبت استوری میذارم... و نه بیشتر ..
ولی ..
گاهی دلم رنجور میشه ..
از دین زده ها ..
از اونایی که هنوز عشق و نور رو تجربه نکردن و نظام حاکم هم باعث شده دلزده تر بشن !!
که شبی مثل امشب برای گذاشتن استوری شهادت بانوی فاطمه زهرا ، نصیحتم کنن و من باب دلسوزی تمام اعتقاداتمو نفی کنن!!!
در حالیکه هییییچ وقت سعی نکردم دخالت کنم و نظر بدم در مورد باورهاشون ..
در حالیکه دارم راه خودمو میرم و خیلی خوب میدونم بالاخره همین راه هم در حد توانم جواب میده برای معرفی دین واقعی .. .
آره دلم میگیره .. خیلی ..
وقتی پیامشونو میخونم که ریپلای زدن ، مکث میکنم .. دوباره استوری خودمو نگاه میکنم ، اسم بانو رو میخونم و بهش میگم چرا ؟؟!!!!
آیا در تاریخ جایی نوشته تو نامهربان بودی ؟! بد بودی ؟! ![]()
![]()
همون تاریخی که از کوروش کبیر میگه ، از تو هم میگه ..
کاری به تعصب آدما ندارم و اگه از تو خوندم و تحقیق کردم ، از اونم خوندم ... پیامبر بوده یا پادشاه ... و یا هردو با هم .. هرچه بوده خوب بوده .. خوبی کرده .. پس دلیلی نداره انکارش کنم ...
ولی چرا باید تفکیک کرد ؟ جدا کرد ؟ گرو کشی کرد و ... ؟!
چرا باید بخاطر اثبات خوب بودن یکی و بد بودن یکی دیگه ، با هم درگیر بشیم ؟!
درسته که درگیر نمیشم ، ولی دلگیر میشم .. خیلی دلگیر میشم ![]()