حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

سلام خوش آمدید

۱۶ مطلب در اسفند ۱۴۰۳ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ اسفند ۰۳ ، ۱۹:۴۵
  • ساره

- میگه وقتی دوستامون اومدن که حتی نرفت سراغشون واسه سلام و احوالپرسی ، حالا پرو پرو پاشده رفته شهرشون ، خونشون ، قصدم داره چند روز بمونه ؟! 

میگم چی بگم .... برای من فقط مهم بود به سلامت برسن و تو جاده مشکلی پیش نیاد واسشون . 

میگه باهاشون حساب کتاب دارم ، ولی به هیچ عنوان نمیخوام خودم تسویه کنم و میدم تو که انجامش بدی ! 

میگم باشه ، فعلا که نیستن . هروقت اومدن میرم صحبت میکنم . 

آروم میشه هربار .. 

ولی من دلم آشوب میشه ..

ساکت میمونم با کلی بغض و حرف ناگفته ... 

دیگه حتی نصیحتم نمیتونم کنم که بخدا این آدم پر ازدرد بوده ، یکم فقط یکم درکش کن . 

هیچی نمیتونم بگم و عجیبه که سکوت من باعث میشه فکر کنه تسلیم تفکراتش شدم و فهمیدم حق با اونه ! 

اینقدر دنیاش عوض شده و غرق اهدافش هست که حواسش نیست واسه اینکه بحث بوجود نیاد سکوت میکنم . 

میگه اگه دست خودم بود و میتونستم خیلیا رو بلاک میکردم چون مانع پیشرفتم میشن ! 

گفتگویی نیست که حرف کار و اتفاقات کاری و مشاور شغلی و ... و ... توش نباشه . و خیلی کم پیش میاد که بهم گوشزد نکنه بیشتر از من می‌فهمه ! 

و باز منم و سکوت و نهایتا جوابِ بله درسته و .. 

ولی انگار کافی نیست براش ، و من بی اونکه دلیل اینهمه پافشاری برای پایین کشیده شدنمو بدونم بازم مجبورم همراهی کنم . حتی اگه دلم بشکنه . 

اینکه علاقه ندارم بشنوم مهم نیست . اینکه دیدگاهمم متفاوته بازم مهم نیست . 

مهم خودشه با نگرش جدیدش .. مهم چرخیدن این چرخه ست با تایید گرفتن مداوم .. هربار به بهانه جدید . 

و اصلا متوجه نیست چقدر دور شدم ازش . قبلا اصرار داشت حتما هماهنگ باشیم با هم برای جایی رفتن . ولی الان فقط میگه من فلان روز و ساعت دارم میرم ، دیگه خودت برنامه بریز بیا ، نشدم نشد . و با خنده میگه من منتظر برنامه ریزی تو نمی‌مونم ! 

اینکه سرش شلوغه و برنامه های خودشو داره قابل درکه ولی اینکه اگه من به هر دلیلی نرفتم ناراحت میشه قابل درک نیست ! 

حالا هم که کارش به کارم گره خورده باز دست از سرم برنمیداره و درک نمیکنه هیییچ جوره علاقه و انگیزه ندارم برای همکاری ، و قرار بود فقط یاد بگیرم که آموزشش بدم . به زور داره منو همراه می‌کنه با خودش و ازم میخواد کار بکشه . از نظر خودش این بهترین کاره واسه به حرکت درآوردنم ! 

نمیدونه من آگاهانه استپ کردم و حتی اگه بخوامم کاری انجام بدم تحت هیچ شرایطی نمیخوام برای اون و زیر دست اون کار کنم . 

می‌دونم ... 

آخرش بازم دلخوری پیش میاد .. 

چون هرچی با زبان نرم میگم نه ، نمی‌فهمه ! 

مجبورم دوباره قاطع رفتار کنم . 

که قطعا ناراحتش می‌کنه و .. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۰۳ ، ۱۹:۰۱
  • ساره

تازه از باغچه برگشتیم . چقدر ندید گرفتن و بی توجهی خوبه .

از خودم راضیم ، خداروشکر smiley

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۰۳ ، ۰۱:۰۵
  • ساره

فاطمه واسه چهارشنبه سوری دعوتمون کرد باغچه آقابزرگ (همون سوییت ) ، همسر و دخترک خیلی خوشحال شدن و استقبال کردن . .

من اما نه ! 

ولی چاره ای نیست و باید برم . 

حالا موندم با یه عالمه حس متناقض ... ! 

جدال عقل و احساس ... جدال فرشته و شیطان 

وسوسه و سرکوب ..

می‌دونم چیکار کنم . راه مشخصه کامل ، ولی دلم آشوبه .. 

و این حال منو بد می‌کنه . 

کاش بگذره این روزا ... به خیر و نیکی هم بگذره . 

کاش دست خدا از اون بالا بیاد پایین ، کشیده بشه روی سرم ، قلبم و بگه ساره آروم باش ، مطمئن قدم بردار ، من با توام . خوب باش و خوب بمون . من جبران میکنم واست .. 

کاش ... کاش ... 

 

  • ۰ نظر
  • ۲۶ اسفند ۰۳ ، ۲۳:۱۵
  • ساره

پنجشنبه مراسم سالگرد آقابزرگ بود ، البته سالگرد اصلی توی عید هست که طبق عرف انداختن پنجشنبه آخر سال . 

عروس جدیدم اومده بود ، هم سرخاک ، هم خونه آقابزرگ.

دختر خوب و خونگرمیه smiley

 

 

 

  • ۰ نظر
  • ۲۵ اسفند ۰۳ ، ۱۷:۵۹
  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ اسفند ۰۳ ، ۰۹:۳۰
  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۸ اسفند ۰۳ ، ۱۶:۳۲
  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲ اسفند ۰۳ ، ۱۴:۴۷
  • ساره

امروز اولین روزی هست که دخترک روزه کامل میگیره . 

نمی‌دونم از پسش برمیاد یا نه . ولی خوشحالم که با ذوق و خواسته خودش داره انجامش میده . 

از دیشب سردرد داشتم ولی دلم نیومد برای دخترک کم بذارم . غذا درست کردم واسش و سحر بیدارش کردم . خودم کنارش نشستم ، تلویزیون رو هم با صدای کم روشن کردم تا مناجات ها و دعاهاشو بشنویم . 

مثل تمام هم نسلای خودم ، سحری خوردن و شنیدن دعاهاش در کنار خانواده ، جز بهترین نوستالژی های زندگیمه و الان با هر سختی که شده تمام تلاشمو میکنم تا دخترک هم طعم شیرینشو بچشه. 

درسته که پدر و مادرش نمیتونن روزه بگیرن . ولی دلیل نمیشه منه مادر تنهاش بذارم . حتی اگه به قیمت بیشتر شدن درد در سرم باشه . حتی اگه این درد بلایی به سرم بیاره که مثل جنازه بیفتم یه گوشه درست مثل الان 

  • ۲ نظر
  • ۱۲ اسفند ۰۳ ، ۱۲:۱۱
  • ساره

دوباره همسر بیکار شد sad

کاری که آزمایشی رفته بود مناسب سنش نبود و عذرشو خواستن . وقتی هم برای کار دوم که مهلت گرفته بود ، تماس گرفت گفتن چون سفارشها زیاد شده بوده مجبور شدن نیرو بگیرن و نیروی جدید هم جوانتر و کارآمدتر از همسر هست crying

برگشتیم سر خونه اول .. 

این روزا برام خیلی سخت داره میگذره ! به زور قرص قلبمو آروم نگه داشتم فقط .. وگرنه فکر شب عید منو از پا درآورده ! 

 

 

پ.ن 

- صاحبکار قبلی که آقا محمودم براش کار میکرد ، از وضعیتمون باخبر شده و گفته شاید بتونم موقتا بیارمش سرکار . 

هیچ دوست ندارم دوباره برگرده ،خودشم دلش رضا نیست ،  ولی چاره ای نیست .. خوب می‌دونم که برای خود صاحبکارم جالب نیست . اما داره بزرگواری می‌کنه . 

فعلا هنوز تماس نگرفته . تا خدا چه خواهد و چه پیش آید .

 

- پست مهتاب ادامه داره و دارم مینویسمش ، ولی یکم طولانیه و وقت نمیکنم زودتر تمومش کنم . نمیتونمم بیخیالش بشم چون رو دلم سنگینی می‌کنه اگه ننویسمش . پس مجبورم چند خط چند خط بنویسم تا تموم بشه بالاخره 

  • ۱ نظر
  • ۱۱ اسفند ۰۳ ، ۲۳:۲۱
  • ساره