- ۲۹ اسفند ۰۳ ، ۱۹:۴۵
- میگه وقتی دوستامون اومدن که حتی نرفت سراغشون واسه سلام و احوالپرسی ، حالا پرو پرو پاشده رفته شهرشون ، خونشون ، قصدم داره چند روز بمونه ؟!
میگم چی بگم .... برای من فقط مهم بود به سلامت برسن و تو جاده مشکلی پیش نیاد واسشون .
میگه باهاشون حساب کتاب دارم ، ولی به هیچ عنوان نمیخوام خودم تسویه کنم و میدم تو که انجامش بدی !
میگم باشه ، فعلا که نیستن . هروقت اومدن میرم صحبت میکنم .
آروم میشه هربار ..
ولی من دلم آشوب میشه ..
ساکت میمونم با کلی بغض و حرف ناگفته ...
دیگه حتی نصیحتم نمیتونم کنم که بخدا این آدم پر ازدرد بوده ، یکم فقط یکم درکش کن .
هیچی نمیتونم بگم و عجیبه که سکوت من باعث میشه فکر کنه تسلیم تفکراتش شدم و فهمیدم حق با اونه !
اینقدر دنیاش عوض شده و غرق اهدافش هست که حواسش نیست واسه اینکه بحث بوجود نیاد سکوت میکنم .
میگه اگه دست خودم بود و میتونستم خیلیا رو بلاک میکردم چون مانع پیشرفتم میشن !
گفتگویی نیست که حرف کار و اتفاقات کاری و مشاور شغلی و ... و ... توش نباشه . و خیلی کم پیش میاد که بهم گوشزد نکنه بیشتر از من میفهمه !
و باز منم و سکوت و نهایتا جوابِ بله درسته و ..
ولی انگار کافی نیست براش ، و من بی اونکه دلیل اینهمه پافشاری برای پایین کشیده شدنمو بدونم بازم مجبورم همراهی کنم . حتی اگه دلم بشکنه .
اینکه علاقه ندارم بشنوم مهم نیست . اینکه دیدگاهمم متفاوته بازم مهم نیست .
مهم خودشه با نگرش جدیدش .. مهم چرخیدن این چرخه ست با تایید گرفتن مداوم .. هربار به بهانه جدید .
و اصلا متوجه نیست چقدر دور شدم ازش . قبلا اصرار داشت حتما هماهنگ باشیم با هم برای جایی رفتن . ولی الان فقط میگه من فلان روز و ساعت دارم میرم ، دیگه خودت برنامه بریز بیا ، نشدم نشد . و با خنده میگه من منتظر برنامه ریزی تو نمیمونم !
اینکه سرش شلوغه و برنامه های خودشو داره قابل درکه ولی اینکه اگه من به هر دلیلی نرفتم ناراحت میشه قابل درک نیست !
حالا هم که کارش به کارم گره خورده باز دست از سرم برنمیداره و درک نمیکنه هیییچ جوره علاقه و انگیزه ندارم برای همکاری ، و قرار بود فقط یاد بگیرم که آموزشش بدم . به زور داره منو همراه میکنه با خودش و ازم میخواد کار بکشه . از نظر خودش این بهترین کاره واسه به حرکت درآوردنم !
نمیدونه من آگاهانه استپ کردم و حتی اگه بخوامم کاری انجام بدم تحت هیچ شرایطی نمیخوام برای اون و زیر دست اون کار کنم .
میدونم ...
آخرش بازم دلخوری پیش میاد ..
چون هرچی با زبان نرم میگم نه ، نمیفهمه !
مجبورم دوباره قاطع رفتار کنم .
که قطعا ناراحتش میکنه و ..
تازه از باغچه برگشتیم . چقدر ندید گرفتن و بی توجهی خوبه .
از خودم راضیم ، خداروشکر
فاطمه واسه چهارشنبه سوری دعوتمون کرد باغچه آقابزرگ (همون سوییت ) ، همسر و دخترک خیلی خوشحال شدن و استقبال کردن . .
من اما نه !
ولی چاره ای نیست و باید برم .
حالا موندم با یه عالمه حس متناقض ... !
جدال عقل و احساس ... جدال فرشته و شیطان
وسوسه و سرکوب ..
میدونم چیکار کنم . راه مشخصه کامل ، ولی دلم آشوبه ..
و این حال منو بد میکنه .
کاش بگذره این روزا ... به خیر و نیکی هم بگذره .
کاش دست خدا از اون بالا بیاد پایین ، کشیده بشه روی سرم ، قلبم و بگه ساره آروم باش ، مطمئن قدم بردار ، من با توام . خوب باش و خوب بمون . من جبران میکنم واست ..
کاش ... کاش ...
پنجشنبه مراسم سالگرد آقابزرگ بود ، البته سالگرد اصلی توی عید هست که طبق عرف انداختن پنجشنبه آخر سال .
عروس جدیدم اومده بود ، هم سرخاک ، هم خونه آقابزرگ.
دختر خوب و خونگرمیه
امروز اولین روزی هست که دخترک روزه کامل میگیره .
نمیدونم از پسش برمیاد یا نه . ولی خوشحالم که با ذوق و خواسته خودش داره انجامش میده .
از دیشب سردرد داشتم ولی دلم نیومد برای دخترک کم بذارم . غذا درست کردم واسش و سحر بیدارش کردم . خودم کنارش نشستم ، تلویزیون رو هم با صدای کم روشن کردم تا مناجات ها و دعاهاشو بشنویم .
مثل تمام هم نسلای خودم ، سحری خوردن و شنیدن دعاهاش در کنار خانواده ، جز بهترین نوستالژی های زندگیمه و الان با هر سختی که شده تمام تلاشمو میکنم تا دخترک هم طعم شیرینشو بچشه.
درسته که پدر و مادرش نمیتونن روزه بگیرن . ولی دلیل نمیشه منه مادر تنهاش بذارم . حتی اگه به قیمت بیشتر شدن درد در سرم باشه . حتی اگه این درد بلایی به سرم بیاره که مثل جنازه بیفتم یه گوشه درست مثل الان
دوباره همسر بیکار شد
کاری که آزمایشی رفته بود مناسب سنش نبود و عذرشو خواستن . وقتی هم برای کار دوم که مهلت گرفته بود ، تماس گرفت گفتن چون سفارشها زیاد شده بوده مجبور شدن نیرو بگیرن و نیروی جدید هم جوانتر و کارآمدتر از همسر هست
برگشتیم سر خونه اول ..
این روزا برام خیلی سخت داره میگذره ! به زور قرص قلبمو آروم نگه داشتم فقط .. وگرنه فکر شب عید منو از پا درآورده !
پ.ن
- صاحبکار قبلی که آقا محمودم براش کار میکرد ، از وضعیتمون باخبر شده و گفته شاید بتونم موقتا بیارمش سرکار .
هیچ دوست ندارم دوباره برگرده ،خودشم دلش رضا نیست ، ولی چاره ای نیست .. خوب میدونم که برای خود صاحبکارم جالب نیست . اما داره بزرگواری میکنه .
فعلا هنوز تماس نگرفته . تا خدا چه خواهد و چه پیش آید .
- پست مهتاب ادامه داره و دارم مینویسمش ، ولی یکم طولانیه و وقت نمیکنم زودتر تمومش کنم . نمیتونمم بیخیالش بشم چون رو دلم سنگینی میکنه اگه ننویسمش . پس مجبورم چند خط چند خط بنویسم تا تموم بشه بالاخره