حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

حرفهای ناگفته

اینجا من و دلم و حرفهای ناگفته

سلام خوش آمدید

از برکات این روزا اینه که یه عروس جدید وارد خانواده آقابزرگ شده و دایی کوچیکه همسر عروس دار شده wink

مسخره ست ولی هنوز نیومده مقایسه ها شروع شده خخ 

شاید ظاهرا مسئله مهمی نباشه ولی خودبخود با اعتماد به نفس آدم بازی میشه ! 

حتی باعث میشه آدم با خودشم درگیر بشه خخ 

خلاصه الهی که خوشبخت بشن و بالاخره یه روز اقوام ایرانی هم دست از مقایسه کردنا بردارن و بپذیرن هرکس جایگاه خودشو داره و هیچکس شبیه اون یکی نمیتونه باشه ! 

 

 

-  همین همسر انگار با پسرداییش تو مسابقه افتاده باشه ( آخه از بین پسرها این دومین نفر بعد همسر هست که داره ازدواج می‌کنه ) با دیدن عکس نامزدیشون میگه ولی تو خوشگلتری laugh

 

  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۵ بهمن ۰۳ ، ۱۳:۳۱
  • ساره

چندماه قبل ، خواهرم برای کاری ازم کمک خواست .. 

و الان بدون اینکه بخوام مجبورم تا آخرش باهاش برم .. 

نه به این کار علاقمندم نه دوست دارم برای خواهرم کار کنم . 

قرار بود یاد بگیرم و بهش آموزش بدم تا خودش انجام بده ، ولی کار جوری نیست که اون بتونه انجام بده .. و من ناخواسته گرفتار شدم . 

 

  • ساره

میدونید چقدر حرف دارم بزنم ؟ 

ولی چون همش درددل و غم نامه ست ، خجالت میکشم از شما هم . جلو خودمو میگیرم و سکوت میکنم . 

یکی می‌گفت تا دلم می‌شکنه خدا جوابمو میده ، هروقت دعا کردم خدا پاسخ داده ، هروقت یکی اذیتم کرده تاوانشو پس داده و .. 

راست میگه .. خودم شاهد بودم یه جاهاییشو .. 

یه جاهایی هم ذهنیت خودش به اوت سمتی رفته که دلش می‌خواسته ببینه ..

ولی خب همینکه داره نشونه ها رو میبینه ، قشنگه.. 

اما من .. 

نمی‌دونم چه امتحانیه که ته نداره.. ! 

نمی‌دونم کجا دل کیو شکوندم که اینقدر گرفتاری و مشکلات سخت تموم نشدنی سر راهم سبز میشن ! 

فقط می‌دونم صبری که اعصاب و روح و روان آدمو درگیر کنه ، بدرد نمیخوره و منم صبور نیستم .. crying

دیشب با خدا که درددل میکردم ، گفتم بخاطر دخترک و پاکی و معصومیتش کمکم کن نه خودم که ... crying

 

 

  • ساره

دیروز خیلی خیلی کلافه بودم ، هرچی هم سعی میکردم خودمو آروم کنم نمیشد . 

هی یادم به اتفاقات اون روز میفتاد و حالم بد میشد . توی ذهنم بارها با اعضای خانواده م از مامان بگییبر تا زنداداش دعوا میکردم و بعدش بدتر میشدم . 

آخرشم به خودم گفتم دختر تو نمیتونی با کسی درگیر بشی ، فقط حال خودتو بدتر می‌کنی ، فعلا آروم باش و صبر کن .. از خدا مدد بگیر و این افکار و از ذهنت دور کن .

ولی تا میخواستم به چیز دیگه ای فکر کنم ، بیکاری همسر و نگرانی شب عید هجوم میآورد توی سرم و ... 

آخرشم ناخواسته یه جاهایی به بهانه بازیگوشی و خرابکاری یا حرف گوش ندادن دخترک ، سر بچه داد کشیدم و دعواش کردم . 

شدید نبود ، ولی خب همونم نباید انجام میدادم ، قابل گذشت بود بهرحال .

دیگه دیدم نه انگار نمیشه .. از به جایی به بعد به دخترک گفتم سردرد دارم و زیاد حالم روبراه نیست و زیاد کاری به کارم نداشته باشه و سربه سرم نذاره تا بهتر بشم ( هم باید سرمشق می‌نوشتم براش ، هم خودش ماشاله آروم و قرار نداره و شیطونه ) 

گذشت و رسید به وقت خواب .. 

که خداروشکر خواب خوبی داشتم و صبح واقعا با حال بهتری بیدار شدم . 

ظهرم که دخترک رفت مدرسه واسه خودم فیلم نگاه کردم تا ذهنم بره سمت چیزای مورد علاقه م . 

همینطورم شد و انگیزه گرفتم برای کمک به شرایط روحیم .. 

الان به لطف خدا بهترم . 

تا ببینم بعد چی پیش میاد . 

فردا شب میریم واسه دعای کمیل برای مراسم مادر حاجی . 

یکی دو روز دیگه تولد خواهر هست و نمی‌دونم باز خونه مامان جمع میشیم یا نه . 

فقط از خدا می‌خوام این دو روز بخیر بگذره و مسئله ی جدیدی  بوجود نیاد . 

توکل بخدا 

 

  • ساره

میشه برای آرامش دلم دعا کنید ؟! 

  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ بهمن ۰۳ ، ۱۴:۰۰
  • ساره

ـ خیلی دلم میخواست پیاز سوخاری امتحان کنم .

خریدم ، یکیشو که خوردم ، دیگه دلم نخواست هیچ وقت دیگه امتحان کنم frown

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

ـ خواهر عادت داشت هرروز بهم زنگ بزنه و کلی با هم حرف بزنیم . اما از اون روز به بعد دیگه نه اون تماس گرفت نه من ! 

فقط در صورت ضرورت و کار مهم زنگ می‌زدیم ، حرفامونو می‌زدیم و تمام . 

قهر ظاهری نبودیم ، حرفم که می‌زدیم همه چی عادی بود . ولی خب مثل قبل از همه چی نمیگفتیم و گرم نبودیم . 

یه دفعه هم که اتفاقی فهمید رفتم پیش مشاور ، منتظر بود بگم که مشاور دلخوری منو تایید نکرده و این حرفا ( از حرف و اشاره هاش مشخص بود که میخواد در مورد اون ماجرا نظر مشاور بدونه ) که نگفتم . اصلا راجع به اون موضوع حرف نزدم ، چون میدونستم با دیدگاهی که داره ، هیچ وقت قبول نمیکنه . ولی یه جور دیگه بازش کردم و گفتم آقای شین بهم حق داده که زودرنج و دل نازک بشم و گفته داری با بحران بزرگی توی زندگیت دست و پنجه نرم می‌کنی و دیگه خودت یه فشار روحی دیگه اضافه نکن بهش مثل سرگرم کردن خودت به کاری که علاقه نداری ! 

خواهر دیگه هیچی نگفت . 

گذشت تا امروز .. 

بعد مدتها خودش تماس گرفت .. یکم بیشتر حرف زدیم با هم ولی خب بازم تقریبا سرد بودیم و صرف گزارش دادن کارامون حرف زدیم و تمام . 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ـ چندبار دیگه تلفنی با شوهر فاطمه حرف زدم خودم . یکیش بخاطر کار جدیدی بود که بهمون پیشنهاد شده بود . 

بنده خدا دیگه خودشم نمیدونه باید چیکار کرد . چون اونا بهش جواب درست و حسابی نمیدن . 

من و همسر هم تصمیم گرفتیم دیگه کمتر پیگیر شویم و دنبال کار باشیم . 

که خب با توجه به شناختی که از همسر دارم ، بازم شل میشه و سفت و سخت دنبالش نمیره ، مثل تمام روزای گذشته . و من مجبورم به توصیه مشاور محکم پشتشو بگیرم و ندارم ول کنه . هیییییییییییییی 

شدیداً ... شدیداً .... شدیداً نگران شب عیدم crying

اونقدر حجم اضطراب و استرسم بالاست که هربار بهش فکر میکنم ، تپش قلب میگیرم ، تمام بدنم منقبض میشه و جوری حالم بد میشه که حس میکنم الانه که سکته کنم ! . واسه همین سعی میکنم حواس خودمو پرت کنم که کمتر بهش فکر کنم .

دخترک مادر سالم میخواد و من باید همه سعیمو کنم بخاطرش سرپا بمونم . 

 

 

 

 

 

 

  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۵ دی ۰۳ ، ۱۷:۵۸
  • ساره
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۴ دی ۰۳ ، ۱۷:۵۷
  • ساره