دلم میخواد فقط از این روزا بگذریم ... همین ![]()
- ۰ نظر
- ۱۷ دی ۰۴ ، ۱۹:۳۸
میون هیاهو و شلوغی و سروصدای مهمونا ، مادربزرگ صدام میزنه و اشاره میکنه که برم پیشش ... تعجب میکنم و از خودم میپرسم ینی چی شده و چیکارم داره که وسط شلوغی صدام کرده !؟
نزدیکش که میشم میگه بیا نزدیک تر، صورتشو میاره نزدیک گوشم و میگه آفرین دخترم ، آفرین به خودت و دخترت . میگم چرا !؟ میگه تو این جمع که هرکی دوست داره آزاد باشه و خودش باشه ، تو و دخترت این پوشش رو انتخاب کردید ! لذت میبرم که هم پوشیده اید و هم لباس رنگی قشنگ تنتون کردین . بهتون افتخار میکنم دخترم ![]()
میبوسمش و میگم دوستت دارم مامانبزرگ قشنگم ...
بعد با خنده میگم ولی من الان میخوام یه کاری کنم سروصدا و شلوغ کاریا بیشتر بشه ها !!
میگه بکن عزیزم ، شادی کنید ، بخندید .. این جمع برا همینه ، منم دست میزنم براتون ننه ![]()
پ.ن
من به جمع های خانوادگیمون جدیدا میگم لبنان !!
از چهل سالگی به بالا خیلی چیزا یه جور خاص و عجیبی میشه .. !
هرچقدر هم که شور و هیجان در درونت باشه ، خودبخود تجربه های تلخ و شیرین ، شکستها و پیروزی ها ، تو رو از خامی جوانی جوری در میاره و نگاهت به زندگی رو طوری تغییر میده که هییییچ ردی از روحیات ناب و کم تجربه جوانی برات نمیذاره !!
یه جور پختگی ، به جور پوست اندازی که تا باحال اینقدر عمیق تجربه ش نکردی !
شاید هنوز همون آدم سابق باشی با تمام خلقیات سابق ... ولی قطعا درونت و تفکراتت به سطحی و گذراییِ اون روزا نخواهد بود !
همیشه این تویی که انتخاب میکنی چطوری زندگی کنی توی زندگی و زیاد ربطی به سن و سال نداره ، اما اینکه انتخاب کتی چهل به بعد رو چطوری طی کنی ، یه جور عجیبی تعیین کننده هست برای بقیه زندگیت !!
تجربیاتی هم که از این به بعد بدست میاری ، اصلا شبیه دوران کودکی و جوانی نیست ... !
به نوعی عمیق تر و ملموس تر هست ... مثل تولد نوزاد در خانواده ، ازدواج با مرگ عزیزان و اطرافیان ..
شاید وقتی بچه باشی یا هنوز جوان ، بعد از طی یه دوره هیجان زودگذر ، عبور کنی از این مسائل ..
ولی بعد از چهل سالگی ، همین اتفاقات یه جور دیگه به زندگیت معنا میده !
مثلاً اون کسی که ازدواج میکنه ، یه فرد عادی نیست دیگه برای تو ... کسی بوده که تو تولدشو دیدی ، بزرگ شدنشو دیدی و بعد از اینم همسر و بچه هاشو میبینی !!! که این ینی خودِ خود شیرینی ![]()
یا اونی که از دنیا میره ، دیگه برات فقط به فرد آشنا نیست .. ! کسی بوده که سالها خاطرات مشترک باهاش داشتی .. ربطی هم به نسبت فامیلی نداره! ممکنه اصلا یه غریبه دور بوده باشه .. اما تو توی یه دوره مشترک هم مسیر شدی توی جاده زندگی با اون !
و با رفتنش ممکنه خودبخود تا مدتها خاطراتش توی ذهنت مجسم بشن و غمش بشینه روی دلت !
و شاید مثل منی بشی که بعد از رفتن هر پدر و مادر یا عزیزِ کسی ، استرس تا مدتی به جونت بیفته که وااااای ممکنه برا منم اتفاق بیفته و به خودت بگی :« به قول فلانی ، توی سن ما نمیشه از این چیزا قرار کرد !!! »
آره چهل سالگی به بعد عجیبه .. عجیب ..
از وقتی همسر کارش گره خورده به مدارس ، زمان خلوت کمتری پیدا میکنم برای نوشتن . با اینکه پیش نویس زیاد دارم ولی بخاطر همین کم بودن زمان ، اکثرشون نیمه تمام باقی میمونن و بعد از مدتی هم چون حرفها بیات شده ، انگیزه تموم کردنشونو از دست میدم .
اوقات فراغت همسر هم گره بخوره به مریضی دخترک یا مجازی شدن مدارس و خونه نشینی دیگه اصلا تایم خالی درستی پیدا نمیکنم برای خودم .
اینجوری میشه که حرفها تو دلم میمونه ..
مثل امروز که هرچی سعی میکنم سروسامون بدم پستهام و به ترتیب اولویت بنویسم ، بازم نمیشه ! ![]()
انشالله سعی میکنم خودمو با شرایط جدید وفق بدم تا بتونم بنویسم .. چون نوشتن و پیاده کردن افکارم جزئی از زندگی منه و اگه نباشه خیلی احساس خلاء میکنم .
ممنون که کنارم هستین