بازم پیچیده شدن عطر بهارنارنج در هوا و مست شدن !!!
اونقدر دل انگیزه که وقتی هوا و نفس میکشی برای لحظه ای همه غم و غصه ها از دلت بیرون میره و تمام وجودت پر میشه از حس خوب
از خدا میخوام این عطر به مشام همه برسه
- ۰ نظر
- ۱۵ فروردين ۰۴ ، ۱۷:۲۴
بازم پیچیده شدن عطر بهارنارنج در هوا و مست شدن !!!
اونقدر دل انگیزه که وقتی هوا و نفس میکشی برای لحظه ای همه غم و غصه ها از دلت بیرون میره و تمام وجودت پر میشه از حس خوب
از خدا میخوام این عطر به مشام همه برسه
دیروز برنامه باغ داشتیم . همه چیزم هماهنگ شده بود از قبل . ولی یهو مادرشوهر تصمیمش عوض شد و گفت میخوام برم باغچه آقابزرگ و شما اگه میخواین برین باغ، خودتون برین !
هیچی دیگه .. همسر هرکاری کرد مادرش راضی نشد . خب البته حقم داشت . باغ واسه خانواده ما خاطرات ناخوشایندی بجا گذاشته و از همه ما بیشتر روی مادرشوهر تاثیر داشته .
بهرحال از من و همسر معذرت خواهی شد ، ولی فکر نمیکنم اونا درست و حسابی از دل مادرشوهر درآورده باشن!
باوجودیکه خاله فرشته و خانوادش از بعد اون ماجرا زیاد درصدد جبران بودن و به نوعی از دل من و همسر و حتی خواهر شوهر و همسرش بیرون اومد اون ناراحتیا . اما انگار برای مادرشوهر هنوز کافی نبوده .. !
جالب اینجاست که تا همین دیروز هیچکدوم نمیدونستیم تا این حد دلخوره !
چون خیلی خوب و معمولی کل ایام عید رو با فامیل و خانوادش و حتی خانواده حاجی گذروند و مسئله ی غیرعادی وجود نداشت !
بهرحال اینجوری شد که دیگه ما باغ نرفتیم و با خانواده دایی کوچیکه همسر که اونا هم شرایط باغ رفتن نداشتن ، رفتیم باغچه آقابزرگ و اگه بگذریم از غافلگیر شدن تمام اعضای خانواده مادرشوهر و تلفنهای مکرر و سوالهای پی در پی ، مابقی روز همه چی خوب بود و خوش گذشت .
حالا اینکه داستان های جدید هم شروع بشه بعدش ، الله اعلم .
ولی من اگه از قبل میدونستم مادرشوهر هنوز دلگیره ، خودم یا همسر قبلش با حاجی حرف میزدیم و درستش میکردیم که به اینجا ها نرسه . چون بنده خدا فهمیده تر از این حرفاست که خواسته باشه کش پیدا کنه و حل نشده باقی بمونه . ولی خب نمیدونستم و نشد دیگه .
میدونید اگه قبل این ماجرا با خواهر خودم به اختلاف نخورده بودم ،میگفتم مادرشوهر زیادی بزرگش میکنه .
ولی الان بهتر درکش میکنم . فقط کامل حق نمیدم بهش .
چون اگه خانواده خواهرش خطا کردن ، عوضش درصدد جبران براومدن و علاوه بر معذرت خواهی ، بارها به هر بهانه ای دلجویی کردن از اون و ما .
و بنظرم دلخوری مادر همسرم بیشتر بخاطر آسیبی هست که به روحش وارد شده . نه رفتار خانواده خواهرش .
واسه همین دیشب وقتی کنار آتیش نشسته بودیم و خودمون دوتا تنها بودیم ، یکم باهاش حرف زدم و گفتم که هرچقدرم ماجرا بزرگ بوده باشه ، بازم جای گذشت داره ، چون طرف مقابل ما تمام غرور و جایگاه خودشو شکست و با فروتنی تمام ازمون عذرخواهی کرد !
گفتم من هربار بخوام بابت این اتفاق ناراحت باشم ، یادم به التماس ها و قسم ها و اصرارهای حاجی برای حلالیت گرفتن میفته که نه کاری به سن و سالش داشت نه موقعیت خانوادگی و اجتماعیش ! فقط و فقط نگاهش به آخرتش بود و بخاطر همین حتی میخواست در حضور همه فامیل ازمون عذرخواهی کنه !
مادرشوهر حرفمو قبول کرد و گفت درست میگی ، ولی خب هنوز دلم صاف نشده . برا همین نمیخوام برم اونجا .
منم دیگه چیزی نگفتم .
ولی مقایسه کردم با خودم و خواهرم .
به اینکه چقدر منو اذیت کرد در این یکی دوماه و حتی ذره ای هم پشیمون نشد چه برسه به اینکه معذرت خواهی کنه !
اینقدر دلم ازش پره که تمایلی برای دیدن هیچ عکس و فیلمی از دیروزش ندارم . تمام گروههای فامیلی مشترک پر شده از تصاویر و کلیپهای تفریح دیروز همراه چت و ویسهایی که رد و بدل میشه !
میدونم تمامش خنده و شوخی و مسخره بازیه .
ولی هیچ کششی ندارم که باز کنم ، ببینم یا بشنوم .
حتی حسرت هم نخوردم که نبودم .
فقط هرجا اسممو آوردن و گفتن جات خالی بوده تشکر کردم و لایک فرستادم .
اسمش کینه نیست میدونم . حس خودمو میشناسم . من از خواهرم تنفر ندارم . ولی شدیداً دلگیرم . شدیداً میل به دوری کردن دارم .
همش از خودم میپرسم چطور تونست اینقدر بد باهام رفتار کنه ؟!
چطوری تا این حد ازم کینه گرفت که اینطوری بی رحمانه بهم ضربه زد ؟!
همه عمرم پناهش بودم ، همه عمرم بزرگتری کردم واسش .
حتی اگه اون حرفا رو زدم بهشم قصدم آزارش نبود ، یه نصیحت خواهرانه بود . از روی رفاقت و دلسوزی .
چرا واقعا ؟!
اینکه تمایلی برای خواندن و دیدن پیامهای خواهرم ندارم بخاطر دشمنی نیست . بخاطر اینه که تا قبل این فکر میکردم شوخ طبعیهاش بیشتر شده و منظور خاصی نداره
ولی حالا فهمیدم پشت تمام شوخیهاش ، حرفای جدی خودش خوابیده .
پشت تمام بی ادبیهاش طنز و فان نخوابیده ! واقعا فحش و دهن کجی به بقیه ای هست که حس کرده اذیتش کردن !
مدام اون پیامها و ویسهای سراسر توهینش توی گروه مشترک فامیلی !!! به من و مامان و بابا میاد جلوی چشمم و بغضم میشکنه ( اون روز از ویس و چت توی گروه شروع کرد و رسوندش به بردن آبروی مهتاب و حتی کشید به توهین و تحقیر حضوری به من جلوی یه فامیل دور و تقریبا بی خبر از ماجرا )
تراپیستم میگه از تمام گروههای مشترک بیا بیرون . نه برای تنبیه . برای اینکه هنوز نمیتونی تغییرات خواهرتو بپذیری و با توجه به اتفاقات اخیر امکان تکرار رفتار وجود داره و ممکنه بحث بوجود بیاد . میگه بیا بیرون که نبینی و نشنوی .
ولی من نمیتونم الان اینکارو کنم .
باید اون کار مشترک رو به سرانجام برسونم با خواهرم بعد عملا تصمیماتمو اجرا کنم .
باید حتما اول جایگزین برای خودم پیدا کنم که دست تنها نمونه ، بعد بکشم کنار .
چون هم قول داده بودم کمکش کنم . هم به هیچ عنوان حوصله حاشیه سازی جدید ندارم .
امروز داشتم با خاله زینبم درددل میکردم . گفتم میدونم اگه تو بودی بازم به خواهرت پشت نمیکردی ، چون خاله زری صدها برابر بیشتر از خواهر من اذیتت کرد و دیدم و دیدیم که چطور چشماتو بستی هربار و همیشه و همه جا پناهش بودی بازم .
دیدم و دیدیم که بعضی وقتا چطوری دلت میشکست و گریه میکردی .
اما بازم رهاش نمیکردی .
ولی من مثل تو نیستم خاله جون .
من خیلی ضعیفم .
اگه واقعا همینطوری که همیشه میگفتی دوستم داری، کمکم کن و نذار تنها بمونم . یا دعا کن آبجی دست از سرم بردار و شر ازش دور بشه ، یا دستتو بذار رو قلبم و برای آرامش دلم و بالا رفتن ظرفیتم از خدا مدد بگیر . چون خودت میدونی آبجی از خر شیطون پیاده نمیشه و بازم اذیتم میکنه و ناراحتی من خلاصه به رفتارهای گذشته ش نمیشه .
بعدا نوشت
- خوب شد باز نکردم فیلما رو . میدونستم آبجی تولید محتوا میکنه باهاشون و برای پیج خودش استفاده میکنه خخ
از این جهت میگم خوب شد باز نکردم ، چون باعث میشد بازم ناراحت بشم
آخه بعدش کلیپ درست کرده فرستاده و کلی بوس و قلب و عشق هم توی کلیپ و بیرون کلیپ گذاشته . در حالیکه از چند نفر توی همون فیلم خوشش نمیاد و خیلی خیلی هم بد پسشون میزنه هربار !! (اتفاقی باز شد واسم کلیپش ولی تا اولشو دیدم بستمش)
تا حالا چندین بار تو قالب پست و استوری قربون صدقه این بنده های خدا رفته ، ولی بعدش حضوری حتی طردشونم کرده !!!! ( اصلا برا همین دو گانگی ها نصیحتش میکردم که بابا وقتی خوشت نمیاد چرا قربون صدقه میری که اینا جذبت بشن و کشیده بشن سمتت که بدتر بشی و دوباره پسشون بزنی ؟! )
خدا کمکش کنه !
خدا کمک منم کنه که کنار بیام و عبور کنم .
میدونم اینم میگذره ، فقط زمان لازمه .
برای سیزده بدر چندجا دعوت شدیم .
هم فامیل خودم ، هم فامیل همسر .
خانواده خودمم که مهمون دارن ( یه سری دیگه از دوستامون اومدن) و نمیدونم میخوان چیکار کنن . فقط میدونم توقع دارن هر برنامه ای باشه ما هم بریم .
اون فامیلی که منو دعوت کرده ، خواهرمم دعوت کرده .
من بهشون گفتم چون پیش مادر همسرم هستیم شاید نتونم بیام ( همینو به مامان اینا هم گفتم ) . ولی خواهر حتما میره.
امروز داشتم با خودم فکر میکردم من توی هر جمعی از فامیل خودم برم ، حتما خواهر حاشیه درست میکنه برام . و بهتره که برم همونطرف خانواده همسر .
دلم برای دورهمی فامیل خودم یه ذره شده ، دلم برای بیرون رفتن با خانواده خودم خیلی خیلی تنگ شده . ولی به واقع کشش درگیری ندارم .
راستش هیچ وقت فکر نمیکردم روزی بیاد که از خواهر خودم دوری کنم !!!! و کار به جایی برسه که هر جا اون باشه من رغبتی برای رفتن نداشته باشم !!
الان حال اونایی که اختلاف خانوادگی دارنو میفهمم ! چقدر تلخه .. ! چقدر تلخه !
همچنان دلگیرم از خواهر ، یه جور عمیقی دلم شکسته . نه کینه ست نه بغض ، یه غم بزرگ و عمیقِ که با هیچی التیام پیدا نمیکنه .
از اینکه چطور میشه یکی تا این حد تغییر کنه .
دل شکوندن از کی براش اینقدر راحت شده ؟!
ینی ممکنه آدم به جایی برسه که خودش و اهدافش مهمتر از عزیزانش بشه ؟
اگه بد بودم و بدی میکردم در حقش اینقدر دلم نمیسوخت .
اگه حسود بودم و حسادت میکردم .
اگه بخل داشتم و ... و ... .
مشاور گفت سعی کن بخاطر حال خوب خودتم که شده ، ازش عبور کتی ، تغییراتشو کامل بپذیری و هیچ جوره هیچ جوره بهانه دستش ندی .
حتی اگه لازم باشه معذرت خواهی کنی بابت هر رفتاری که ناراحتش کرده . که دست از سرت برداره .
که گفتم نمیتونم معذرت خواهی کنم ، چون قبلاً کردم و بعدشم عملا نشون دادم کاری به کارش ندارم . نمیتونم معذرت خواهی کنم چون شدیداً الان خودمو محق تر میبینم برای عذرخواهی اون از خودم .
گفتم من در دلم ، نیتم هیچ وقت چیزی جز خیر نخواستم . همیشه هم همراه و رفیقش بودم .
نمیتونم بپذیرم بخاطر یه حرف که همین الانم عمیقأ باور دارم اشتباه نکردم و درست گفتم ، باید اینقدر تاوان پس بدم ؟!
گفتم تغییر کرده که کرده !
گفتم بی رحم شده که شده .
گفتم داره از خدا دور میشه که شده .
من هیچی حالا ، بهرحال حرفی شنیده ازم کینه گرفته ، داره پاسخ میده !
ولی اون مهتاب بیچاره چی ؟!
چرا خواهرم اصرار داره ابروشو ببره ؟! فقط واسه اینکه دل خودش خنک بشه ؟!
که اگه بخوام جلوشو بگیرم ، جلوی بقیه بدترین توهینها رو بهم بکنه و تحقیرم کنه !
این آبرو بردن و فتنه بپا کردن و اصرار برای زمین زدن کسی که زندگیش ربطی به این آدم نداره اگه از خدا دور شدن نیست پس چیه ؟
اینکه اونقدر گارد داشته باشه و توی وضعیت حمله باشه که حتی نتونم بهش بگم خدا هیچی به دید انسانی ، آیا خودش دوست داره یکی باهاش همچین رفتاری کنه ، ینی چی ؟!
باشه من سراپا مدعی دینداری ، نافهم ، نادون .
ولی اون چی ؟
مگه نمیگه خدا از تو به من نزدیکتره ؟
مگه نمیگه از تو بیشتر میفهمم ؟
الان خودش قاضی ؟
بدنام کردن یه انسان ، اسمش چی میتونه باشه ؟
مشاور گفت کاملا حق با تو هست ، ولی به نظرت آیا کاری از دستت برمیاد ؟
گفتم نه . ولی نمیخوام تسلیم بشم .
گفت قرار نیست تسلیم شی ، قراره سبک و روشتو عوض کنی .
گفتم الان قول نمیدم چون خیلی حالم بده ، خیلی خیلی حالم بده .
حرفا ادامه داشت که الان توان شرحش نیست .
شاید نتونم هیچکدومو اجرا کنم فعلا ، اما همینکه باعث شد تخلیه بشم از اون حجم فشار و هیجان منفی برای من خیلی خوب بود .
هنوز ناراحتم ، هنوز خیلی خیلی ناراحتم .
فقط چون چند روزه خونه مادر همسرم هستیم مجبورم خودمو جمع کنم . ( خواهر همسر رفته مسافرت ) البته که چیزی از مادرشوهر پنهان نمیمونه و فهمیده (ببخشید ) من یه مرگیم هست ولی نه اون میپرسه نه من چیزی میگم .
شدیداً دلم شکسته ، شدیداً ...
اونقدر دل شکسته ام از خواهرم که ترجیح دادم زودتر خداحافظی کنم و از اونجا بیام بیرون برم جایی که خانواده فاطمه اینا هستن!
نمیدونم حکمت خدا چیه که هنوز یه چالش تموم نشده یکی دیگه میذاره سر راهم .
الان نمیتونم بنویسم .
ولی حتما میام ماجرا رو تعریف میکنم .
بدبینی و تنفر خواهرم اونقدر نسبت بهم زیاد شده که منو هم داره میکشونه پایین با خودش !!!
دلم میخواد شکایتشو ببرم پیش خدا بخاطر تمام قضاوتهایی که دارم از طرفش میشم و تمام ضربه هایی که با بهانه و بی بهانه بهم میزنه.
تو رو خدا دعا کنید برای آرامش دلم ، برای اینکه بتونم کار درست انجام بدم .
امشب وسط مهمونی از شدت ناراحتی طوری دستم لرزید که دختر صاحبخونه هم متوجه شد !
روزی که سالگرد آقابزرگ بود ، آقا محمود وقتی رسید خودش رفت سمت پیمان و سلام و احوالپرسی گرمی کرد .
پیمان هم با اینکار تمام خشمش فروکش کرد و آروم شد اصلا !
خوشحال شدم ، خیییییلی.
لذت بردم از درک بالا و فروتنی این مرد . (آقا محمود)
و خداروشکر کردم که حرفام تاثیر داشته .
میدونید در عین خوشحالی دلمم گرفت ..
از اینکه مردی با سن نزدیک ۶۰ سال ، اونم از خانواده همسرم ، به حرفام گوش داده و قبولم داشته ، بعد اونوقت عزیزترین و نزدیکترین آدمای زندگیم قبولم ندارن ( همسرم ، خواهرم )