- ۱ نظر
- ۱۷ فروردين ۰۴ ، ۲۱:۳۴
_ برگشتم خونه خودمون . با اینکه مادرهمسر در میزبانی عالی بود و چیزی کم نمیذاشت ، اما دلم واسه خونه خودم تنگ شده بود . واسه زندگی ای که خودم اداره میکنم ، غذاهایی که خودم درست میکنم و فیلمایی که خودم دوست دارم ببینم و ... و .. .
در کل حس مستقل بودن ، جزء بهترین حسهای دنیاست ![]()
بازم پیچیده شدن عطر بهارنارنج در هوا و مست شدن !!!
اونقدر دل انگیزه که وقتی هوا و نفس میکشی برای لحظه ای همه غم و غصه ها از دلت بیرون میره و تمام وجودت پر میشه از حس خوب ![]()
از خدا میخوام این عطر به مشام همه برسه ![]()
روزی که سالگرد آقابزرگ بود ، آقا محمود وقتی رسید خودش رفت سمت پیمان و سلام و احوالپرسی گرمی کرد .
پیمان هم با اینکار تمام خشمش فروکش کرد و آروم شد اصلا !
خوشحال شدم ، خیییییلی.
لذت بردم از درک بالا و فروتنی این مرد . (آقا محمود)
و خداروشکر کردم که حرفام تاثیر داشته .
میدونید در عین خوشحالی دلمم گرفت ..
از اینکه مردی با سن نزدیک ۶۰ سال ، اونم از خانواده همسرم ، به حرفام گوش داده و قبولم داشته ، بعد اونوقت عزیزترین و نزدیکترین آدمای زندگیم قبولم ندارن ( همسرم ، خواهرم )